قبل از عزیمت به بهشت

آخرین روزم رو در شهر چنگدو میگذرونم. فردا قراره به شهر ژانگجیاجیه برم. این شهر کوهستان های عجیبی داره. میتونی صخره های عجیب و غریبی رو ببینی که مثل سیخ از دل زمین درومدن بیرون و منظره ای شبیه شهر پاندورا تو فیلم آواتار بوجود آوردن! بسیار مشتاق بودم که حتماً این شهر رو ببینم. خیلی از دوستام میگفتن که بهترین بخش سفرشون در کشور چین همین شهر بوده! متأسفانه بلیت قطار مستقیمی به این شهر وجود نداشت و تمام پرواز ها هم پر بودن. بدون برنامه‌ریزی سفر کردن این مشکلات رو هم داره دیگه! مجبور شدم دوتا بلیت قطار بگیرم. یکی به مقصد شهری به نام Yichang و بعدی هم از ییچانگ به ژانگجیاجیه. متأسفانه کردیت کارتم به مشکل خورد و فقط یکی از این بلیت ها برام صادر شد! 🙁 حالا مجبور بودم هرطور که شده اونیکی قطار رو هم رزرو کنم و هیچ آژانس مسافرتی هم نزدیک هتلم نبود. به همون رستورانی که چند روز پیش رفته بودم رفتم. صاحب مغازه من رو یادش بود. پرسید که دوباره همون سفارش ها رو میخوای؟! من هم مثل قبل دوباره دامپلینگ سفارش دادم و ازش پرسیدم که این اطراف جایی رو میتونه بهم معرفی کنه که بلیت قطار بخرم؟! جایی رو پیدا نکرد ولی بهم گفت که میتونه با موبایل خودش برام بلیت رو بگیره. تقریباً نیم ساعت دست به گوشی شد و تلاش کرد که این بلیت رو برام بگیره. من هم به عنوان تشکر ۳۰ یوان بهش دادم 🙂

دامپلینگ در حال جوشیدن در ظرف فلزی
دامپلینگ یه تیکه خمیره که توش رو با محتویات مختلف مثل گوشت یا سبزیجات پر میکنند و داخل مایعی مثل سرکه می پزند. تو عکس بالا بنظر میاد ظاهر زیبایی نداره ولی خوشمزه س! در واقع تنها غذاییه که تو چین میتونید بخورید و حالتون بهم نخوره 🙂

خیالم راحت شد و تصمیم گرفتم شب رو دوباره به مرکز شهر و خیابان چونشی برم. اونجا رو خیلی دوست داشتم. پر از ساختمون های مدرن و جمعیت. فضای خیلی زنده‌ای داشت و همه جا نورانی بود.  یک چای فروشی اونجا پیدا کرده بودم به اسم Cheesotea. چینی‌ها به طرز عجیبی چای دوست دارند! چایی که ما میخوریم نه! چینی‌ها هزاران مدل چای مختلف دارن و بیشتر از چای سیاه، چای سبز مصرف میکنن. اون هم بصورت سرد و ترکیب شده با چیزای مختلف! چای-شیر، چای-آناناس، چای-هندوانه، هلو و … هرچیزی که فکرش رو بکنی چینی‌ها ترکیبش با چای سبز رو زدن و واقعاً خوشمزه هم هست! فکر کنم از اسم Cheesotea بتونی حدس بزنی ترکیب چای با چیه :)) پنیر! عالی بود. واقعاً طعم تلخی چای یاس وقتی با طعم شور پنیر ترکیب میشد مزه بهشت میداد!

ایرانی ها، ایرانی ها همه جا!

بعد کلی کوهنوردی حسابی خوابم گرفته بود و چرت میزدم که یکدفعه پسر جوونی وارد اتاقمون شد. ازم پرسید که تخت D رو رزرو کرده ولی چرا تخت D پره. من هم بهش توضیح دادم که آره. مدیریت اینجا افتضاحه و تخت هارو اشتباهی میدن و اینا. پرسیدم ازش که Where are you from? گفت Im Reza، I’m from Iran. شوکه شدم. هیچ‌وقت فکر نمیکردم تو یه هاستل وسط پکن اینقدر احتمال هم اتاقی شدن با یه ایرانی بالا باشه. اولش میخواستم سرکارش بذارم و انگلیسی حرف بزنم ولی خوب تازه از خواب پاشده بودم و هنوز کمی منگ بودم. حتی سوییچ کردن به زبان فارسی هم برام سخت بود. بعد ۱۰ ثانیه فکر کردن گفتم «شما هم ایرانی هستید؟!» ولی خوب بیشتر دوست داشتم بگم که «حاجی برگااام، از خودمونی که:)))» البته خودش بعدا بهم گفت که شک کرده بوده من ایرانی هستم!

رضا ۲۹ ساله بود و در شهر شانگهای دکتری مهندسی عمران میخوند و میخواست برای تعطیلات برگرده به ایران. وسط راه هم اومده بود ۳ روز پکن گردی کنه! تصمیم گرفتیم باهم بریم بریم یه دوری بزنیم و گپ و گفتی هم داشته باشیم.

  • رضا: چینی شدی یا نه؟
  • من: یعنی چی؟ منظورت چیه؟
  • رضا: یعنی مثل چینیا ساعت 5 شام میخوری یا نه؟ هنوز هم رو ساعت ایران تنظیمی؟!
  • من: اوه. نه! همون ساعت اینا. 5؟! خیلی زود نیست؟!
  • من: دانشگاه های چین چطورن؟ راضی هستی؟
  • رضا: والا چین رو فقط دانشجو هایی میان که هیچ جای دیگه نتونسته باشن برن… درسته. دانشگاهای خیلی خوب و معروفی داره ولی اصلا قابل مقایسه با دانشگاهای اروپایی نیست… مشکل اینجاس که دانشگاه های اینجا International به اون مفهومی که تو دانشگاهای اروپا و کانادا میشناسیم نیستن. یعنی به عنوان یک چینی خیلی موقعیت برای پیشرفت داری، چونکه استاد ها چینی هستن و بطور کلی براشون کار کردن با دانشجو های چینی راحت تره. ولی به عنوان یک خارجی… نه خیلی! اگه میتونی بری اروپا یا کانادا اصلا به اینجا فکر هم نکن! بذارش گزینه آخر. 
  • من (در حال قاچ کردن هنوانه ای که امشب خریدم): بنظرت باید به این پسر چینیه تعارف کنم؟ اینا همچین رسمی دارن؟
  • رضا: نه. اصلا تعارف کردن برای اینا هیچ معنی نداره. تعارف کنی کلی تعجب میکنه. امتحان کن!
  • من: بفرمایید. هندوانه میل کنید!
  • پسر چینی که کنارمون نشسته بود: اووووه. نه! مرسی! (طوری چشم های ریزش رو از تعجب باز کرد که انگار دارم بزرگترین لطف دنیا رو در حقش میکنم!)
  • رضا: دیدی؟ اینجا تعارف کردن نشانه ادب نیست. از اینکه چیزی از دست غریبه بگیرن و بخورن میترسن.

آدمای عجیبی هستن. خیلی زود پیشرفت کردن. تمام مدت دارن کار میکنن. زندگیشون اصلا شبیه غربی ها نیست. فقط و فقط مشغول کار هستند. متاسفانه آمریکا جلوشون سنگ اندازی میکنه وگرنه اینا راحت آمریکا رو هم رد میکردن!

رضا

دیوار بزرگ چین

امروز صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم و بعد از صرف یک صبحانه انگلیسی منتظر اتوبوس برای عزیمت به سمت دیوار بزرگ چین شدم. دیوار چین رو تنهایی و بدون تور هم میشه رفت ولی من بدلیل خستگی شب قبل و درد پا ها در اثر پیاده روی تصمیم گرفتم خیالم رو راحت کنم و با توری که از طرف هاستل تدارک دیده شده بود برم.

صبحانه انگلیسی شامل قهوه نیمرو لوبیا قارچ سوسیس و دو عدد نان تست
قرار بود کوهنوردی کنم پس تصمیم گرفتم قبل راه افتادن حسابی از خودم پذیرایی کنم =)

مثل اینکه اتوبوس با کمی تأخیر قرار بود بیاد. حوصله م سر رفته بود پس تصمیم گرفتم سر صحبت رو با مرد جوانی که کنارم ایستاده بود باز کنم. آدام اهل لهستان بود و با دوست دخترش مشغول جهانگردی بودن. ازش پرسیدم که چه مدتی میخواد تو چین بمونه گفت ۳ روز. من هم گفتم فقط ۳ روز؟! من ۲۰ روز اینجا میمونم هاها! مثل اینکه بهش برخورد. پرسیدم ازش مقصد دیگه ای غیر از چین هم دارید؟ گفت که ما از کره شمالی اومدیم اینجا. برگام ریخت. چندتا سؤال ازش راجع به کره شمالی پرسیدم و اون هم استقبال کرد و تمام مسیر ۲ ساعته تا دیوار چین، با تعریف سیر تا پیاز جزئیات سفر هیجان انگیزش سرم رو خورد:)) میخواست بهم ثابت کنه که اره داداش، مونده به ما برسی 🙂

دیوار بزرگ چین در میان تپه های سبز
کمی صبر کردم تا همه گردشگر ها از کادر بیرون برن و بعد این عکس زیبا رو گرفتم.

کم کم میتونستی روی کوه‌ها قسمت‌های بازمانده از دیوار چین رو ببینی. بالاخره رسیدیم. راهنمای تور  به ما ۳ ساعت وقت داد که ۷ برج از این دیوار بلند رو فتح کنیم. کوه‌ها کاملاً سبز بودن و جز دیوار حتی یک لکه غیر سبز هم نمیتونستی ببینی. مثل جنگل های شمال خودمون. اوایل مسیر جوگیر شده بودم و به همراه دو پسر فرانسوی از بقیه جلو زدیم. چینی‌ها این دیوار رو برای دفاع در برابر حمله مغول ها ساخته بودن. هرچند که به اتفاق نظر دوست های فرانسویم معتقد بودیم که ساختن این دیوار خریت محض بوده! کافی بود یه نردبون بذارن تا خیلی راحت از دیوار ها رد شن!

میدان تیان آن من، میتینگ یادگیری زبان

امروز تصمیم گرفتم به معروف ترین نقطه دیدنی شهر پکن یعنی میدان تیان آن من که در نزدیکی هاستلم هم قرار داشت برم. بطرز عجیبی حس میکردم هوا نسبت به دیروز خشک تر شده. شاید هم عادت کرده بودم. آفتاب خیلی شدیدی بود ولی هوای خیلی گرم ولی خشک رو به مرطوب ترجیح میدم! تصمیم گرفتم از GPS استفاده نکنم و خودم این میدان رو پیدا کنم. ولی خوب متأسفانه چینی‌ها هیچی انگلیسی متوجه نمیشدن و اخرسر دوباره مجبور شدم از Google Translate برای پرسیدن مسیر استفاده کنم. میدان واقعاً بزرگی بود. برای ورود به این محدوده بزرگ از شهر پکن لازم بود که از گیت های بازرسی رد بشیم و پاسپورت ها رو هم چک میکردن. پاسپورت همراهم نبود. ازم پرسید ویزای چین داری؟! گفتم اره. و به همین راحتی قانع شد!

فضای وسیع میدان تیان آن من زیر آفتاب
اینجا جاییه که اعتراضات تیان آن من اتفاق افتاد و چند هزار چینی کشته شدند. اگه این پست رو در حین سفر میذاشتم احتمالا من رو هم دستگیر میکردن D:

میتینگ یادگیری زبان

اپلیکیشن Meetup رو چک کردم و متوجه شدم که سه شنبه ها توی یک کافه در محله سانلیتون (Sanlitun) میتینگ های تبادل زبان برگزار میشه. ساعت ۷ با مترو خودم رو رسوندم به این کافه و مسئول این رویداد رو دیدم. روند کار به این صورت بود که شما پرچم کشور هایی که زبانشون رو بلدید رو به لباستون وصل میکنید و شروع میکنید به صحبت کردن با کسایی که رو لباسشون پرچم های مشترکی با شما دارند (یه کوپن ۱۰ یوآنی خرید نوشیدنی هم بهتون میدن!). من هم پرچم ایران، انگلیس، آلمان رو وصل و شروع کردم به تمرین زبان! اولین کسی که باهاش آشنا شدم یک مرد مسن اهل هلند بود که به گفته خودش ۸ ساله که تو پکن زندگی میکنه و کار تدریس زبان انجام میده. تقریباً همه اروپایی‌هایی که اینجا زندگی میکنن، با زبان درس دادن امرار معاش میکنن و مثل اینکه حقوقشون هم واقعاً خوبه! اینجا حقوق معلم زبانی که Native Speaker باشه دو برابر حقوق یه معلم زبان معمولیه.

شگفت انگیزه که یه نفر از وقتی که به دنیا میاد بدون هیچ زحمتی صرفاً به خاطر زبان مادریش حقوقش دو برابر بقیه باشه 🙂

متوجه شدم که هم برای چینی‌ها و هم برای اروپایی/آمریکایی ها عجیبه که یک ایرانی رو ببینند. خیلی ناراحت‌کننده س که همه رسانه‌های خارجی ایرانی‌ها رو مردمانی بسیار غیر عادی و ایران رو کشوری خطرناک به دنیا نشون میدن. من تا جایی که میتونستم سعی کردم حداقل بهشون بفهمونم که ایرانیا هم مثل بقیه مردم دنیا آدمن :))

آنا (تلفظ اسم های چینی واقعا سخته برای همین معمولاً چینی‌ها خودشون رو با یک نسخه انگلیسی از اسمشون معرفی می کنن!) یک دختر چینی ساکن پکن بود. شغلش مارکتینگ بود و به گفته خودش ۳ شنبه ها میومد اینجا تا Socialize کنه :)) آنا هم مثل بقیه چینی ها دختر خونگرم و مهربونی بود. براش خیلی عجیب بود که تو روز دوم سفرم تونسته بودم این مکان رو پیدا کنم هاها.

ازش خواستم که تو مسیر برگشت به مترو محله سانلیتون رو بهم نشون بده. جای خیلی شلوغی بود. تو چهارراه ها وقتی چراغ عابر پیاده سبز میشد و جمعیت بزرگی شروع به حرکت میکرد صحنه جالبی بوجود میاورد. نزدیک های نیمه شب بود ولی بار ها و رستوران های پکن در زنده ترین حالت خودشون بودن، حتی روز ۳ شنبه!

خیابان های نورانی پکن در شب
تا جایی که متوجه شدم، سانلیتون یکی از محله های پولدارنشین شهر پکن بود و ماشین های گرون قیمت رو همه جا میتونستی ببینی

آنا مغازه ای رو بهم نشون داد پر از دستگاه هایی که با انداختن سکه و هدایت چنگک میتونستی عروسک یا جایزه های دیگه برنده بشی! من هیچ‌وقت نتونسته بودم برنده بشم و همیشه هم فکر میکردم کلاه برداریه. ولی خوب این مغازه هه پر از این دستگاه‌ها بود. با پرداخت مبلغی یه عالمه بهت ژتون میدادن و میتونستی ساعت‌ها شانستو امتحان کنی. بعضی‌ها رو میدیدم که ۱۰ تا عروسک برنده شده بودن! حیف که دیر وقت بود و مغازه رو داشتن میبستن وگرنه خودم هم یه امتحانی میکردم 🙂

اضطراب روز اول سفر…

بعد از ۲۰ ساعت بی‌خوابی و اینکه تو هاستل هم خواب درست حسابی ای نتونستم داشته باشم، زدم بیرون تا چیزی هم بخورم. هوا تاریک شده بود و اون خیابون هم نورانی تر و زیبا‌تر از صبح و هنوز هم همونقدر شلوغ. نمیدونم دقیقاً جریانش چطوریه، همیشه روز اولی که آدم سفر تنهایی میره ناخودآگاه دلهره عجیبی میگیره. یعنی من باید ۲۰ روز اینجا بمونم؟!

نیمه‎شب در راهروی خلوت هاستل Leo

شاید بخاطر اینه که تو سفر تنهایی، با تنهایی واقعی روبرو میشی. کسایی که دوستشون داری هزاران کیلومتر باهات فاصله دارن و دسترسی بهشون غیر ممکنه. هیچکی  حتی زبونت رو هم نمیفهمه و بنظر من این باعث میشه که اون بخش از مغز ما آدم‌ها که وظیفه تأمین بقا رو داره بصورت تمام وقت شروع به کار کردن کنه.

#تنهایی
هاستل روبرویی بنظر میومد جای خیلی فان تری باشه… ملحق شدن و همصحبتی با آدمایی که زندگی رو یه مدل دیگه تجربه کردن، در روز های اول سفر، چالش بزرگی بنظر میاد

اجداد ما برای زنده موندن نیاز به همکاری و تشکیل اجتماعات داشتن و سیر تکاملی ما باعث شده هنگام مواجهه با تنهایی بدون اینکه دلیل واضحی وجود داشته باشه و بصورت ناخودآگاه احساس ترس کنیم. باور کن که داشتم فکر میکردم همین فردا بلیت برگشت به تهران رو بگیرم تا از این احساس لعنتی خلاص شم! ولی خوب چاره‌ای نداشتم. ۲۰ روز دیگه…