مزایا و معضل های ایرانی بودن

نیمه های شب به شهر شانگهای رسیدم و از اونجایی که اتوبوس های شهری در اون ساعت کار نمیکردند تصمیم گرفتم با تاکسی به مرکز شهر برم. نزدیک به خروجی فرودگاه یکی از همان سودجو های چینی جلوی من رو گرفت و پرسید ازم که کجا میرم. وقتی آدرس رو بهش نشون دادم در نرم افزار DiDi Taxi مبدا و مقصد رو زد و قیمتی که بهم نشون داد خیلی بیشتر از چیزی بود که انتظار داشتم. شاخ دراودم! DiDi Taxi که همیشه قیمت های مناسبی رو نشون میداد؟! متوجه شدم که کلکی تو کار هست پس خودم هم دوباره همون مبدا و مقصد رو در موبایل خودم وارد کردم و… بله! نصف قیمتی که اون اقا نشون داده بود! معلوم بود یجوری نرم افزار رو دستکاری کرده بودن که قیمت خیلی بالاتر نشون بده! عجب! داشتم فکر میکردم که شاید فقط ما ایرانی ها هستیم که حواسمون جمعه و گول قالتاق بازی های بعضی از این برادران چینی رو نمیخوریم :)) بالاخره یک عمر زندگی کردن تو حیات وحش باید مزایای خودش رو هم داشته باشه! طبق معمول باهاش چونه زدم تا جایی که راضی شد با کمی بیشتر از قیمتی که روی موبایلم بود من رو برسونه.

نزدیکی های مرکز شهر شانگهای، متوجه منظره عجیبی شدم، روی داشبورد ماشین نماد داس و چکش (کمونیسم) حک شده بود و وقتی این نماد رو در بین آسمان خراش های شانگهای میتونستی ببینی، کنتراست چمشات رو کور میکرد!

بالاخره ساعت ۲ نیمه شب به هاستل رسیدم. در کمال تعجب پائولو هم دقیقا همزمان با من به هاستل رسیده بود. پائولو خیلی سریع کلید اتاقش رو گرفت ولی مثل اینکه اون پسر جوان چینی بعد از دیدن پاسپورت ایرانی من کمی تعجب کرد و به شک افتاد. نزدیک ۵ دقیقه به یک دفترچه راهنما نگاه میکرد و بعد از اون شروع کرد به سوال و جواب:

  • مسئول هاستل: برای چی شانگهای اومدید؟
  • من: من گردشگر هستم
  • مسئول هاستل: شما میخواید تو شانگهای کار کنید؟
  • من: نه. گفتم که من گردشگر هستم!
  • مسئول هاستل: یعنی نمیخواید تو شانگهای اقامت داشته باشید درسته؟
  • من: نه. چرا این سوال ها رو از من میپرسید؟!
  • مسئول هاستل: چند لحظه…
  • مسئول هاستل: مشکلی نیست. بفرمایید اینم کلید اتاقتون
  • من: نمیفهمم. چه مشکلی وجود داشت. این طرز برخوردتون اصلا مناسب نبود!
  • مسئول هاستل: (پاسخی نداد)

مکالمه بالا من رو یاد حرف های رضا انداخت. میگفت که تو شانگهای خیلی بعیده بانکی پاسپورت ایرانی رو برای چنج کردن پول قبول کنه. پولم تموم شده بود و استرس داشتم که نکنه به مشکل بخورم. بهرحال فردای اون روز راهی چند بانک شدم تا ببینم میتونم خاکی بر سرم بریزم یا نه؟ به Bank of China در همون نزدیکی ها رفتم و بهشون گفتم که میخوام پول چنج کنم. مسئول مربوطه پاسپورتم رو ازم خواست و به محض دیدن کلمه ایران چشم هاش گرد شد. گفت: نه نه! من هم گفتم: چرا؟! گفت: نه نه نه! صبر کن.

به شخصی آن بیرون با یک کیف بزرگ اشاره کرد. متوجه شدم که این شخص بصورت آزاد یوآن میفروشه. با کمی ترس و لرز از اینکه ممکن بود پول تقلبی بهم بندازه ازش مقدار کمی یوآن خریدم. خوشبختانه پول تقلبی نبود.

لهستانی خوش‌خیال

بعد از ظهر امروز، بعد از برگشتن از کوهستان های ژانگجیاجیه به اتاقم در هتل، متوجه شدم که وسایلم رو جمع کردن و میخوان شوتم کنن بیرون. از ساعت ۱۲ گذشته بود و من کمی برای چک اوت دیر کرده بودم. خیلی زود همه چی رو جمع و جور کردم و اتاقم رو تحویل دادم. هنوز تا پروازم که ساعت ۱۱ بود وقت خیلی زیادی مونده بود. خوابم میومد و از اونجایی که نمیتونستم بخوابم مجبور شدم خودم رو سرگرم کنم. از صاحب هاستل درباره دیدنی های دیگه شهر پرسیدم و بهم یک غار رو معرفی کرد. چند ساعتی رو در اون غار که پر از توریست بود گذروندم. دیدنش خالی از لطف نبود.

نزدیک های شب شده بود و تا چند ساعت دیگه باید به فرودگاه ژانگجیاجیه جهت پرواز به آخرین مقصد سفرم یعنی کلانشهر شانگهای میرفتم. بنابر پیشنهاد پائولو (که اون هم بطور اتفاقی دقیقا ساعتی که من پرواز داشتم به شانگهای پرواز داشت) قبل از حرکت به سمت فرودگاه به یک رستوران کوچیک رفتیم تا دلی از عزا در بیاریم. من طبق معمولی بک غذای سبک و گیاهخواری سفارش دادم و پائولو هم نوعی خوراک گوشت محلی سفارش داد که واقعا خوشمزه بود. کاش اون رو سفارش میدادم! متاسفانه خارجی ها تعارف کردن بلد نیستند (یعنی اصلا همچین چیزی براشون ناشناخته س) پس خودم دست به کار شدم و از غذای خودم براش گذاشتم و کمی از غذای پائولو هم امتحان کردم:))

  • من: دیگه داره دیر میشه. بیا زودتر راه بیفتیم
  • پائولو: الان؟ خیلی زوده که! من همیشه نهایتا ۲ ساعت قبل پرواز به فرودگاه میرم!
  • من: تاکسی گیر نمیاد پسر! گفته باشم بهت!
  • پائولو: نه من اپلیکیشین DiDi دارم. همیشه زود ماشین با قیمت خوب پیدا میشه! اینقدر استرس نداشته باش مرد.
  • من: باشه هرچی شما بگی‌ 🙂

یک ساعت بعد…

  • من: پیدا شد؟
  • پائولو: نه هنوز. نمیدونم چرا هیچ راننده ای قبول نمیکنه‌ 🙁
  • من:‌ ای بابا. گفتم که زودتر بریم. برای همین بودا!
  • پائولو: من که نمیدونستم قراره اینجوری بشه!
  • من: آخه این وقت شب تو این شهر کوچیک معلومه هیچکی قبول نمیکنه! حالا چه خاکی بریزیم سرمون؟!
  • پائولو: بذار یه دقیقه دیگه صبر کنیم.
  • من: من میرم ببینم تاکسی میتونم گیر بیارم یا نه!

با خودم فکر کردم که اگه بخوام به حرف پائولو برم به هواپیما نمیرسم و بیچاره میشم. پس دست بکار شدم و با یکی از تاکسی های نزدیک چهارراه صحبت کردم و ازش پرسیدم تا فرودگاه چقدر میبره. گفت ۱۲۰ یوآن، همون قیمتی که تاکسی آنلاین گفته بود! شاخ دراورده بودم! نمیتونستم قبول کنم چینی جماعت بدون تخفیف گرفتن قیمت واقعی رو بهت بگه. برای همین در یک حرکت غیر منتظره، بهش گفتم که با ۶۰ یوآن مارو برسونه. هرچقدر تلاش کردم پایین تر نیومد. پس مطمئن شدم این آقا از اون چینی خوباس و نمیخواد سرم کلاه بذاره (امیدوارم که همینطور بوده باشه)

اینگونه شد که ما افسار دوست لهستانیمون رو گرفتیم و با یه قیمت مناسب راهی فرودگاه شدیم 🙂

پارادوکس تولد

ساعت ۷ صبح به شهر زیبای ژانگجیاجیه رسیدم. هاستلم رو در روستایی در نزدیکی شهر به اسم وولینگیوان گرفته بودم. این منطقه از همه شهر هایی که تا الان دیده بودم زیبا‌تر بود و انرژی مثبت عجیبی داشت. خیلی خسته بودم. ای کاش که هاستل نگرفته بودم! واقعاً حوصله روبرو شدن با چند تا آدم جدید تو یه اتاق اشتراکی رو نداشتم. گردنم به شدت درد میومد. به این فکر میکردم که سفر کردن در عین لذت بخش بودنش واقعاً سخته. بی‌خوابی، بدن درد، اضطراب، ترس، تنهایی و دلتنگی. سفر کردن اون چیزی که تو صفحات اینستاگرامی مردم میبینید نیست. ما ها همیشه بهترین زمان هامون رو با بقیه به اشتراک میذاریم و سختی‌های زندگی رو از دیگران مخفی میکنیم.

کانال آب زیبا که انعکاس پل چوبی کوچکی روی اون افتاده
این کانال زیبا روبروی مجموعه ای از مهمانخانه ها، کافه ها و رستوران ها قرار داشت.

بعد چندین کیلومتر پیاده روی و کشیدن بار به هاستلم رسیدم. کارت اتاقم رو گرفتم و وقتی در اتاق رو باز کردم، خدای من. یک تخت بیشتر توش نیست! یادم افتاد که اتاقی که تو این شهر رزرو کردم اتاق خصوصی بوده! اون لحظه من خوشحال ترین آدم روی زمین بودم! سریع دوش گرفتم و پریدم تو تخت و تا ۶ عصر خوابیدم 🙂

محوطه بیرونی یک رستوران رنگارنگ
رستوران ها و کافه های رنگارنگ سرتاسر وولینگیوآن رو فراگرفته بودن.

تا ساعت ۱-۲ بعد از ظهر هوا عالی بود. بعد بیدار شدنم پس از یه سفر خیلی طولانی تصمیم گرفتم  برم بیرون و غذا های محلی شهر ژانگجیاجیه رو امتحان کنم. اولین رستورانی که سر راه پیدا کردم رو رفتم. صاحب رستوران یک غذای بادمجان دار بهم پیشنهاد داد و ازونجایی که بادمجان جزو امن ترین غذا هایی هست که تو یه کشور خارجی میشه سفارش داد همون رو انتخاب کردم. غذا بیشتر شامل انواع سبزیجات، سیب زمینی و بادمجان بود. طبق معمول غذا رو با انواع ادویه ها و فلفل تند طعم داده بودند .همراه با غذا یه ظرف خیلی بزرگ از برنج و یک کاسه آب جوش و یک سطح هم بود که نمیدونستم باهاشون چیکار کنم. پیشخدمت رو صدا زدم و با زبان اشاره از خواستم که راهنماییم کنه! گارسون داخل کاسه کمی اب جوش ریخت و تکونش داد و بعد آب جوش رو داخل سطل خالی کرد. تا جایی که متوجه شدم احتمالا داشت کاسه رو ضد عفونی میکرد! کار عجیبی بود چون همه چیز تمیر بنظر میومد. شاید این هم یکی از رسم های عجیب و غریب چینی هاست!

کوه هایی که مثل سیخ از زمین بلند شده اند و پشت هوای مه آلود اون روز مثل رویا بنظر میرسیدند
بیشتر شبیه رویا بود تا واقعیت… مخصوصا امروز که هوا مه آلود تر از قبل بود…

میخواستم برم بیرون که دیدم بارون شدیدی گرفته که کمی از دوش آب نداشت. به سوپرمارکتی که به رستوران چسبیده بود رفتم و یه لباس بارانی مشمایی و یک پاکت سیگار اعلای چینی خریدم و زدم بیرون تا از این هوای  عالی لذت ببرم 🙂

بعد چند دقیق قدم زدن متوجه شدم که بارون به قدری شدید هست که به کفشهام داره نفوذ میکنه و کامل خیس میشه. از اونجایی که خاطره خوبی از این قضیه تو سفر قبلیم به گرجستان نداشتم سریع یک کافه پیدا و منتظر شدم بارون بند بیاد. شارژ موبایلم هم خوشبختانه تموم شده بود پس خیلی سنتی سر جام نشستم و به هوای مه آلود و بارونی بیرون خیره شدم. آرامش عجیبی رو میشد توی این شهر حس کرد.

دو خانم در حال عکس برداری از کوه های ژانگجیاجیه

آلمانی ها

درحالی که از بارون رو از پنجره تماشا میکردم، یک دختر چینی و دو پسر اروپایی وارد کافه شدند. فضولی کردم و به حرفاشون گوش دادم و متوجه شدم که توریست هستند. از اونجایی که کمی هم آلمانی میدونستم متوجه شدم که ابن دو پسر به زبان آلمانی حرف میزنن. من که حوصله م سر رفته بود و شارژ گوشی م هم تموم شده بود تصمیم گرفتم بهشون ملحق شم و ازشون درباره شهر بپرسم.

  • سلام. میتونم بهتون ملحق شم؟
  • البته چرا که نه!
  • اهل کجا هستید؟ توریست هستید؟
  • آره. اومدیم اینجا برای تفریح. ولی مدت زیادیه که تو چین هستیم. برای یک دوره کارآموزی به چین اومدیم. تو چی؟ اهل کجایی؟
  • (دقیقا پشت سر من یک نقشه از کره زمین بود، به ایران اشاره کردم) اینجا! ایران
  • اوه! خیلی هم عالی
  • چرا حالا چین رو انتخاب کردید؟
  • هوم. دانشگاهمون یکسری جاهارو تو آلمان و چین برای کارآموزی معرفی کرد، ما هم تصمیم گرفتیم مدتی رو خارج از کشور بگذرونیم.
  • یعنی همه دانشجو های آلمانی برای کارآموزی میرن خارج؟
  • همه که نه… اینکار بیشتر بین دانشجوهای مارکتینگ و کامپیوتر مرسومه

گفتن که شب قراره دور هم جمع بشن و ورق بازی بکنن. دعوتم کردن که بهشون ملحق بشم. از اونجایی که برنامه خاصی هم برای شب نداشتم، و بیشتر دیدنی های شهر ژانگجیاجیه برای صبح ها بود، دعوتشون رو قبول کردم. راهی هاستل شدم و بعد یه دوش آب گرم و یکی دو ساعت استراحت دوباره زدم بیرون تا به هاستل دوستان آلمانی (که علاوه بر هاستل یه کافه رستوران قشنگ هم بود) برم. شهرستان وولینگیوان، ایندفعه در شب، با مفازه های نورانی، فضای آرامبخش و رطوبت ملایمی که داشت دلربایی میکرد. بعد از چند دقیقه گشت زدن نمیتونستم پیداش کنم پس به یکیشون تو WeChat پیام دادم که بیاد بیرون و راهنماییم کنه. مشغول پیام دادن با موبایلم بودم که… آخ!!!

لوستر های قرمز رنگ نورانی چینی در شب
لوستر های قرمز رنگ چینی، یکی از سوژه های اصلی عکاسی من در شب های کشور های آسیایی هستند!

یکی از این چینی های دیوونه که همینطوری بدون اینکه پشتش رو ببینه داشت دنده عقب میرفت که زد به من. شوک شده بودم. میخواستم چند تا فحش نثارش کنم ولی متاسفانه چینی بلد نبودم. آه. فکر کنم قبلا هم گفته بودم که رانندگی چینی ها افتضاحه. مشکل اینجاس که ماشین هاشون هم صدا نداره و اصلا متوجه نشدم ماشین داره عقب عقب میاد. خدایا. این سومین باره در طول ۱۵ روزه که دارم تصادف میکنم! (دفعه قبلی یک موتوری که با سرعت زیاد از پیاده رو داشت رد میشد بهم برخورد کرد!) کمرم بدجور درد گرفته بود و تصور اینکه این موقع شب تو یک روستای نه چندان معروف در یک شهر غریب راهی بیمارستان بشم فکرم رو سخت مشغول کرده بود.

بالاخره پیداشون کردم و یک نفر جدید (پائولو) به گروهمون اضافه شده بود. ازم پرسید:

  • تو اهل کجایی؟ ندیده بودمت
  • میتونی حدس بزنی؟
  • همم. بنظرم باید آسیایی باشی. درسته؟
  • نه!!! واقعا شبیه آسیایی هام‌؟‌!‌ (امیدوارم از این حرفم نژادپرستانه برداشت نکرده باشند)
  • آره یکم. نمیدونم. هممم
  • خاورمیانه، ایران!
  • اوه ایران. راستش اولین باریه که ینفر از ایران میبینم. خیلی اطلاعات زیادی از ایران ندارم. فقط میدونم که با آمریکایی ها خیلی مشکل دارید!
  • تو چی؟ کجایی هستی؟ چرا اومدی چین؟
  • من لهستانی هستم. ولی فیلیپین زندگی میکنم. شهر مانیلا. کارم اونجاس. چند وقت پیش یه آفر خیلی خوب پرواز به چین دیدم. خیلی سریع خریدمش. دو هفته ای هست که دارم به چین سفر میکنم. بعد از اینجا دارم میرم شانگهای.
  • عه منم دارم میرم شانگهای!
  • چه خوب. کدوم هاستل میری؟
  • فکر کنم هاستل فونیکس لائوشان بود اسمش
  • اوه پسر چقدر جالب! منم همونجا دارم میرم فکر کنم!! کی داری میری؟
  • پسفردا میرم.
  • منم پسفردا دارم میرم. پروازت چه ساعتیه؟
  • ساعت ۱۱ شب فکر کنم
  • پرواز منم ساعت ۱۱ س!
  • نگو که بعد از شانگهای میخوای بری ایران!!!
  • نه دیگه‌:))

هممون از این تصادف جالب تعجب کرده بودیم. من شروع کردم به سخنرانی درباره پارادوکس تولد و توضیح اینکه چنین تصادف هایی خیلی هم دور از انتظار نیستند!

قبل از عزیمت به بهشت

آخرین روزم رو در شهر چنگدو میگذرونم. فردا قراره به شهر ژانگجیاجیه برم. این شهر کوهستان های عجیبی داره. میتونی صخره های عجیب و غریبی رو ببینی که مثل سیخ از دل زمین درومدن بیرون و منظره ای شبیه شهر پاندورا تو فیلم آواتار بوجود آوردن! بسیار مشتاق بودم که حتماً این شهر رو ببینم. خیلی از دوستام میگفتن که بهترین بخش سفرشون در کشور چین همین شهر بوده! متأسفانه بلیت قطار مستقیمی به این شهر وجود نداشت و تمام پرواز ها هم پر بودن. بدون برنامه‌ریزی سفر کردن این مشکلات رو هم داره دیگه! مجبور شدم دوتا بلیت قطار بگیرم. یکی به مقصد شهری به نام Yichang و بعدی هم از ییچانگ به ژانگجیاجیه. متأسفانه کردیت کارتم به مشکل خورد و فقط یکی از این بلیت ها برام صادر شد! 🙁 حالا مجبور بودم هرطور که شده اونیکی قطار رو هم رزرو کنم و هیچ آژانس مسافرتی هم نزدیک هتلم نبود. به همون رستورانی که چند روز پیش رفته بودم رفتم. صاحب مغازه من رو یادش بود. پرسید که دوباره همون سفارش ها رو میخوای؟! من هم مثل قبل دوباره دامپلینگ سفارش دادم و ازش پرسیدم که این اطراف جایی رو میتونه بهم معرفی کنه که بلیت قطار بخرم؟! جایی رو پیدا نکرد ولی بهم گفت که میتونه با موبایل خودش برام بلیت رو بگیره. تقریباً نیم ساعت دست به گوشی شد و تلاش کرد که این بلیت رو برام بگیره. من هم به عنوان تشکر ۳۰ یوان بهش دادم 🙂

دامپلینگ در حال جوشیدن در ظرف فلزی
دامپلینگ یه تیکه خمیره که توش رو با محتویات مختلف مثل گوشت یا سبزیجات پر میکنند و داخل مایعی مثل سرکه می پزند. تو عکس بالا بنظر میاد ظاهر زیبایی نداره ولی خوشمزه س! در واقع تنها غذاییه که تو چین میتونید بخورید و حالتون بهم نخوره 🙂

خیالم راحت شد و تصمیم گرفتم شب رو دوباره به مرکز شهر و خیابان چونشی برم. اونجا رو خیلی دوست داشتم. پر از ساختمون های مدرن و جمعیت. فضای خیلی زنده‌ای داشت و همه جا نورانی بود.  یک چای فروشی اونجا پیدا کرده بودم به اسم Cheesotea. چینی‌ها به طرز عجیبی چای دوست دارند! چایی که ما میخوریم نه! چینی‌ها هزاران مدل چای مختلف دارن و بیشتر از چای سیاه، چای سبز مصرف میکنن. اون هم بصورت سرد و ترکیب شده با چیزای مختلف! چای-شیر، چای-آناناس، چای-هندوانه، هلو و … هرچیزی که فکرش رو بکنی چینی‌ها ترکیبش با چای سبز رو زدن و واقعاً خوشمزه هم هست! فکر کنم از اسم Cheesotea بتونی حدس بزنی ترکیب چای با چیه :)) پنیر! عالی بود. واقعاً طعم تلخی چای یاس وقتی با طعم شور پنیر ترکیب میشد مزه بهشت میداد!

ایرانی ها، ایرانی ها همه جا!

بعد کلی کوهنوردی حسابی خوابم گرفته بود و چرت میزدم که یکدفعه پسر جوونی وارد اتاقمون شد. ازم پرسید که تخت D رو رزرو کرده ولی چرا تخت D پره. من هم بهش توضیح دادم که آره. مدیریت اینجا افتضاحه و تخت هارو اشتباهی میدن و اینا. پرسیدم ازش که Where are you from? گفت Im Reza، I’m from Iran. شوکه شدم. هیچ‌وقت فکر نمیکردم تو یه هاستل وسط پکن اینقدر احتمال هم اتاقی شدن با یه ایرانی بالا باشه. اولش میخواستم سرکارش بذارم و انگلیسی حرف بزنم ولی خوب تازه از خواب پاشده بودم و هنوز کمی منگ بودم. حتی سوییچ کردن به زبان فارسی هم برام سخت بود. بعد ۱۰ ثانیه فکر کردن گفتم «شما هم ایرانی هستید؟!» ولی خوب بیشتر دوست داشتم بگم که «حاجی برگااام، از خودمونی که:)))» البته خودش بعدا بهم گفت که شک کرده بوده من ایرانی هستم!

رضا ۲۹ ساله بود و در شهر شانگهای دکتری مهندسی عمران میخوند و میخواست برای تعطیلات برگرده به ایران. وسط راه هم اومده بود ۳ روز پکن گردی کنه! تصمیم گرفتیم باهم بریم بریم یه دوری بزنیم و گپ و گفتی هم داشته باشیم.

  • رضا: چینی شدی یا نه؟
  • من: یعنی چی؟ منظورت چیه؟
  • رضا: یعنی مثل چینیا ساعت 5 شام میخوری یا نه؟ هنوز هم رو ساعت ایران تنظیمی؟!
  • من: اوه. نه! همون ساعت اینا. 5؟! خیلی زود نیست؟!
  • من: دانشگاه های چین چطورن؟ راضی هستی؟
  • رضا: والا چین رو فقط دانشجو هایی میان که هیچ جای دیگه نتونسته باشن برن… درسته. دانشگاهای خیلی خوب و معروفی داره ولی اصلا قابل مقایسه با دانشگاهای اروپایی نیست… مشکل اینجاس که دانشگاه های اینجا International به اون مفهومی که تو دانشگاهای اروپا و کانادا میشناسیم نیستن. یعنی به عنوان یک چینی خیلی موقعیت برای پیشرفت داری، چونکه استاد ها چینی هستن و بطور کلی براشون کار کردن با دانشجو های چینی راحت تره. ولی به عنوان یک خارجی… نه خیلی! اگه میتونی بری اروپا یا کانادا اصلا به اینجا فکر هم نکن! بذارش گزینه آخر. 
  • من (در حال قاچ کردن هنوانه ای که امشب خریدم): بنظرت باید به این پسر چینیه تعارف کنم؟ اینا همچین رسمی دارن؟
  • رضا: نه. اصلا تعارف کردن برای اینا هیچ معنی نداره. تعارف کنی کلی تعجب میکنه. امتحان کن!
  • من: بفرمایید. هندوانه میل کنید!
  • پسر چینی که کنارمون نشسته بود: اووووه. نه! مرسی! (طوری چشم های ریزش رو از تعجب باز کرد که انگار دارم بزرگترین لطف دنیا رو در حقش میکنم!)
  • رضا: دیدی؟ اینجا تعارف کردن نشانه ادب نیست. از اینکه چیزی از دست غریبه بگیرن و بخورن میترسن.

آدمای عجیبی هستن. خیلی زود پیشرفت کردن. تمام مدت دارن کار میکنن. زندگیشون اصلا شبیه غربی ها نیست. فقط و فقط مشغول کار هستند. متاسفانه آمریکا جلوشون سنگ اندازی میکنه وگرنه اینا راحت آمریکا رو هم رد میکردن!

رضا