پارادوکس تولد

ساعت ۷ صبح به شهر زیبای ژانگجیاجیه رسیدم. هاستلم رو در روستایی در نزدیکی شهر به اسم وولینگیوان گرفته بودم. این منطقه از همه شهر هایی که تا الان دیده بودم زیبا‌تر بود و انرژی مثبت عجیبی داشت. خیلی خسته بودم. ای کاش که هاستل نگرفته بودم! واقعاً حوصله روبرو شدن با چند تا آدم جدید تو یه اتاق اشتراکی رو نداشتم. گردنم به شدت درد میومد. به این فکر میکردم که سفر کردن در عین لذت بخش بودنش واقعاً سخته. بی‌خوابی، بدن درد، اضطراب، ترس، تنهایی و دلتنگی. سفر کردن اون چیزی که تو صفحات اینستاگرامی مردم میبینید نیست. ما ها همیشه بهترین زمان هامون رو با بقیه به اشتراک میذاریم و سختی‌های زندگی رو از دیگران مخفی میکنیم.

کانال آب زیبا که انعکاس پل چوبی کوچکی روی اون افتاده
این کانال زیبا روبروی مجموعه ای از مهمانخانه ها، کافه ها و رستوران ها قرار داشت.

بعد چندین کیلومتر پیاده روی و کشیدن بار به هاستلم رسیدم. کارت اتاقم رو گرفتم و وقتی در اتاق رو باز کردم، خدای من. یک تخت بیشتر توش نیست! یادم افتاد که اتاقی که تو این شهر رزرو کردم اتاق خصوصی بوده! اون لحظه من خوشحال ترین آدم روی زمین بودم! سریع دوش گرفتم و پریدم تو تخت و تا ۶ عصر خوابیدم 🙂

محوطه بیرونی یک رستوران رنگارنگ
رستوران ها و کافه های رنگارنگ سرتاسر وولینگیوآن رو فراگرفته بودن.

تا ساعت ۱-۲ بعد از ظهر هوا عالی بود. بعد بیدار شدنم پس از یه سفر خیلی طولانی تصمیم گرفتم  برم بیرون و غذا های محلی شهر ژانگجیاجیه رو امتحان کنم. اولین رستورانی که سر راه پیدا کردم رو رفتم. صاحب رستوران یک غذای بادمجان دار بهم پیشنهاد داد و ازونجایی که بادمجان جزو امن ترین غذا هایی هست که تو یه کشور خارجی میشه سفارش داد همون رو انتخاب کردم. غذا بیشتر شامل انواع سبزیجات، سیب زمینی و بادمجان بود. طبق معمول غذا رو با انواع ادویه ها و فلفل تند طعم داده بودند .همراه با غذا یه ظرف خیلی بزرگ از برنج و یک کاسه آب جوش و یک سطح هم بود که نمیدونستم باهاشون چیکار کنم. پیشخدمت رو صدا زدم و با زبان اشاره از خواستم که راهنماییم کنه! گارسون داخل کاسه کمی اب جوش ریخت و تکونش داد و بعد آب جوش رو داخل سطل خالی کرد. تا جایی که متوجه شدم احتمالا داشت کاسه رو ضد عفونی میکرد! کار عجیبی بود چون همه چیز تمیر بنظر میومد. شاید این هم یکی از رسم های عجیب و غریب چینی هاست!

کوه هایی که مثل سیخ از زمین بلند شده اند و پشت هوای مه آلود اون روز مثل رویا بنظر میرسیدند
بیشتر شبیه رویا بود تا واقعیت… مخصوصا امروز که هوا مه آلود تر از قبل بود…

میخواستم برم بیرون که دیدم بارون شدیدی گرفته که کمی از دوش آب نداشت. به سوپرمارکتی که به رستوران چسبیده بود رفتم و یه لباس بارانی مشمایی و یک پاکت سیگار اعلای چینی خریدم و زدم بیرون تا از این هوای  عالی لذت ببرم 🙂

بعد چند دقیق قدم زدن متوجه شدم که بارون به قدری شدید هست که به کفشهام داره نفوذ میکنه و کامل خیس میشه. از اونجایی که خاطره خوبی از این قضیه تو سفر قبلیم به گرجستان نداشتم سریع یک کافه پیدا و منتظر شدم بارون بند بیاد. شارژ موبایلم هم خوشبختانه تموم شده بود پس خیلی سنتی سر جام نشستم و به هوای مه آلود و بارونی بیرون خیره شدم. آرامش عجیبی رو میشد توی این شهر حس کرد.

دو خانم در حال عکس برداری از کوه های ژانگجیاجیه

آلمانی ها

درحالی که از بارون رو از پنجره تماشا میکردم، یک دختر چینی و دو پسر اروپایی وارد کافه شدند. فضولی کردم و به حرفاشون گوش دادم و متوجه شدم که توریست هستند. از اونجایی که کمی هم آلمانی میدونستم متوجه شدم که ابن دو پسر به زبان آلمانی حرف میزنن. من که حوصله م سر رفته بود و شارژ گوشی م هم تموم شده بود تصمیم گرفتم بهشون ملحق شم و ازشون درباره شهر بپرسم.

  • سلام. میتونم بهتون ملحق شم؟
  • البته چرا که نه!
  • اهل کجا هستید؟ توریست هستید؟
  • آره. اومدیم اینجا برای تفریح. ولی مدت زیادیه که تو چین هستیم. برای یک دوره کارآموزی به چین اومدیم. تو چی؟ اهل کجایی؟
  • (دقیقا پشت سر من یک نقشه از کره زمین بود، به ایران اشاره کردم) اینجا! ایران
  • اوه! خیلی هم عالی
  • چرا حالا چین رو انتخاب کردید؟
  • هوم. دانشگاهمون یکسری جاهارو تو آلمان و چین برای کارآموزی معرفی کرد، ما هم تصمیم گرفتیم مدتی رو خارج از کشور بگذرونیم.
  • یعنی همه دانشجو های آلمانی برای کارآموزی میرن خارج؟
  • همه که نه… اینکار بیشتر بین دانشجوهای مارکتینگ و کامپیوتر مرسومه

گفتن که شب قراره دور هم جمع بشن و ورق بازی بکنن. دعوتم کردن که بهشون ملحق بشم. از اونجایی که برنامه خاصی هم برای شب نداشتم، و بیشتر دیدنی های شهر ژانگجیاجیه برای صبح ها بود، دعوتشون رو قبول کردم. راهی هاستل شدم و بعد یه دوش آب گرم و یکی دو ساعت استراحت دوباره زدم بیرون تا به هاستل دوستان آلمانی (که علاوه بر هاستل یه کافه رستوران قشنگ هم بود) برم. شهرستان وولینگیوان، ایندفعه در شب، با مفازه های نورانی، فضای آرامبخش و رطوبت ملایمی که داشت دلربایی میکرد. بعد از چند دقیقه گشت زدن نمیتونستم پیداش کنم پس به یکیشون تو WeChat پیام دادم که بیاد بیرون و راهنماییم کنه. مشغول پیام دادن با موبایلم بودم که… آخ!!!

لوستر های قرمز رنگ نورانی چینی در شب
لوستر های قرمز رنگ چینی، یکی از سوژه های اصلی عکاسی من در شب های کشور های آسیایی هستند!

یکی از این چینی های دیوونه که همینطوری بدون اینکه پشتش رو ببینه داشت دنده عقب میرفت که زد به من. شوک شده بودم. میخواستم چند تا فحش نثارش کنم ولی متاسفانه چینی بلد نبودم. آه. فکر کنم قبلا هم گفته بودم که رانندگی چینی ها افتضاحه. مشکل اینجاس که ماشین هاشون هم صدا نداره و اصلا متوجه نشدم ماشین داره عقب عقب میاد. خدایا. این سومین باره در طول ۱۵ روزه که دارم تصادف میکنم! (دفعه قبلی یک موتوری که با سرعت زیاد از پیاده رو داشت رد میشد بهم برخورد کرد!) کمرم بدجور درد گرفته بود و تصور اینکه این موقع شب تو یک روستای نه چندان معروف در یک شهر غریب راهی بیمارستان بشم فکرم رو سخت مشغول کرده بود.

بالاخره پیداشون کردم و یک نفر جدید (پائولو) به گروهمون اضافه شده بود. ازم پرسید:

  • تو اهل کجایی؟ ندیده بودمت
  • میتونی حدس بزنی؟
  • همم. بنظرم باید آسیایی باشی. درسته؟
  • نه!!! واقعا شبیه آسیایی هام‌؟‌!‌ (امیدوارم از این حرفم نژادپرستانه برداشت نکرده باشند)
  • آره یکم. نمیدونم. هممم
  • خاورمیانه، ایران!
  • اوه ایران. راستش اولین باریه که ینفر از ایران میبینم. خیلی اطلاعات زیادی از ایران ندارم. فقط میدونم که با آمریکایی ها خیلی مشکل دارید!
  • تو چی؟ کجایی هستی؟ چرا اومدی چین؟
  • من لهستانی هستم. ولی فیلیپین زندگی میکنم. شهر مانیلا. کارم اونجاس. چند وقت پیش یه آفر خیلی خوب پرواز به چین دیدم. خیلی سریع خریدمش. دو هفته ای هست که دارم به چین سفر میکنم. بعد از اینجا دارم میرم شانگهای.
  • عه منم دارم میرم شانگهای!
  • چه خوب. کدوم هاستل میری؟
  • فکر کنم هاستل فونیکس لائوشان بود اسمش
  • اوه پسر چقدر جالب! منم همونجا دارم میرم فکر کنم!! کی داری میری؟
  • پسفردا میرم.
  • منم پسفردا دارم میرم. پروازت چه ساعتیه؟
  • ساعت ۱۱ شب فکر کنم
  • پرواز منم ساعت ۱۱ س!
  • نگو که بعد از شانگهای میخوای بری ایران!!!
  • نه دیگه‌:))

هممون از این تصادف جالب تعجب کرده بودیم. من شروع کردم به سخنرانی درباره پارادوکس تولد و توضیح اینکه چنین تصادف هایی خیلی هم دور از انتظار نیستند!

توکیو، ایکه‌بوکورو، در باب حکمت قماربازی

هوای پاییزی خیابون های مدرن توکیو، به هیچ وجه حس و حال غم انگیز یک روز بارونی رو ایجاد نمیکنه. زندگی زیر چراغ های نئونی و تلویزیون های شهری که سرتاسرت رو محصور کردن جریان داره و سیل عظیم جمعیت وقتی که چراغ عابر پیاده سبز میشه اصلا تو رو یاد پوچی تمدن های مدرن امروزی نمیندازه. (البته بستگی داره چطور بهش نگاه کنی!)

توکیو بقدری بزرگه که به خودم زحمت ندادم در طی زمانی کوتاهی که اونجا اقامت داشتم همه دیدنی های اصلیش رو ببینم. ترجیح میدم تو خیابون ها و کوچه پس کوچه های شهر قدم بزنم و از فاز (Vibe) شهر لذت ببرم. توی بقیه سفرهایی که داشتم هم همینطور بوده…

ایستگاه مترو محله ایکه‌بوکورو

بگذریم، نمیخوام سفرنامه بنویسم، چون طی ۷ روز، سفری به شکلی که مدنظرم بود، اتفاق نیفتاد. بنظرم بهتره که این اقامت کوتاه رو یه “گردش ساده” خطاب کنم. آخرین شبی بود که در توکیو میگذروندم و ازونجایی که تو یک شب هم کار خاصی نمیشد انجام داد، تصمیم گرفتم امشب رو هم با قدم زدن های طولانی، چایی خوردن در کافه ها و بارهای رندوم و گم شدن در شهر زیر بارون به پایان برسونم. کاری که همیشه دوست داشتم،‌ حتی توی محل زندگی خودم.

نکته جالب اینه که روز های پایانی سفر هیجان آدم فروکش میکنه و اندوه سبکی آدم رو فرا میگیره،‌ مثل تموم شدن یک کتاب، یا سریال مورد علاقه‌ای که با شخصیت هاش خو گرفته بودی…  ولی با وجود همه این‌ها، روزهای آخر آدم به کارهایی میگذره که واقعا دوستشون داره،‌ روزهای آخر همه چیزهایی که ندیدی، کارهایی که نکردی و موقعیت هایی که از دست دادی رو بیخیال میشی و حرص و طمع رو کنار میذاری و در نهایت سعی میکنی،‌ از طریق زیبایی هایی که همه جای شهر وجود دارن و متوجهشون نمیشدی، این پایان رو با صلح بگذرونی.

توکیوی افسانه ای در شب زیر باران
توکیوی افسانه ای در شب زیر باران…

میدونی منو یاد چی انداخت؟‌ بیمارهای سرطانی که به محض فهمیدن این حقیقت که زمان زیادی براشون نمونده به یک انقلاب درونی میرسن و زندگی به طرز غیرمنتظره‌ای براشون آغاز میشه! اولویت هایی که تو ذهنشون برای زندگیشون در نظر گرفته بودن زیر و رو میشن و نهایت تمرکزشون رو روی مسائلی میذارن که همیشه براشون مهم بوده ولی…

همینطور که بی‌هدف در پیاده‌رو های نیمه خلوت محله ایکه‌بوکورو قدم میزنم، چشمم به یکی از اون مغازه هایی که پر از دستگاه ها و بازی های Arcade بود افتاد (این مراکز تو ژاپن خیلی طرفدار دارن). اون مغازه خاص پر از دستگاه های Claw crane بود، از اونهایی که با انداختن سکه و هدایت چنگک میتونستی عروسک ها/جایزه های مختلف برنده بشی. هرچند بیشتر مواقع چیزی گیرت نمیومد ولی با کمی مهارت/خوش‌شانسی میتونستی دست خالی بیرون نیای. مدل کسب درآمد اینجور کسب و کار ها بر پایه احتمالاته. بصورت کلی احتمال برنده شدن شما بسیار پایین تر از احتمال برنده نشدن شماست. میانگین مهارت افرادی که تو اون مغازه حضور داشتن به قدری بود که احتمالات تضمین کنه پولی که صاحب مغازه بدست میاره بیشتر از ارزش جایزه هاییه که مردم برنده میشن.

یادمه که شیهان میگفت این مغازه ها (که به اسم “پاچینکو” معروفن) رو یاکوزا ها (مافیای ژاپن) اداره میکنن، بالاخره پول خوبی تو صنعت شانس / قماربازیه!

من از همه اینها آگاه بودم و میدونستم که در نهایت قراره بیشتر از چیزی که برنده خواهم شد پول خرج کنم، ولی با خودم گفتم، خوب؟ که چی؟ خریدن یک جنس به این شکل بیشتر حال میده!

لحظه ای که بالاخره چنگک جایزه‌ای که روش تمرکز کرده بودی رو میگیره و برات میاره، حسی به آدم دست میده که ارزش اون پول اضافه ای که برای بدست آوردن اون عروسک خرج کرده رو داره. در واقع اونها با گول زدن مغزمون دارن به ما “هیجان” میفروشن، و این نه تنها احمقانه نیست بلکه خیلی هم انسانی و اوکیه!

بله. من در آخرین شب تصمیم گرفتم سروتونین بخرم. و از این کار پشیمون نیستم‌ 🙂

عروسک پوکمون
یک عدد عروسک پوکمون برنده شدم، سوغاتی فانتزی ژاپن 🙂

اولین تجربه هاستل

هاستلی که انتخاب کرده بودیم از معروف ترین هاستل های شهر تفلیس بود (Nest Hostel Tbilisi) توی توضیحات هاستل نوشته بود که هاستل رو سخت میشه پیدا کنید. همینطور هم بود. چندین دقیقه در کوچه پس کوچه های تنگ و  نه چندان تر و تمیز اون هاستل قدم میزدیم که پیرمردی در اون نزدیکی ها داد زد: نست؟؟ نست؟؟

اوه! مثل اینکه دقیقا میدونست دنبال چی میگردیم. به یک بن‌بست خیلی تنگ در اون نزدیکی ها اشاره کرد. در فلزی سنگین وزنی در انتهای این راهروی مرموز قرار داشت.

ورودی هاستل کمی ترسناک بود ولی داخلش یک بهشت کوچیک زیبا انتظارت رو می‌کشید!
ورودی هاستل کمی ترسناک بود ولی داخلش یک بهشت کوچیک زیبا انتظارت رو می‌کشید!

پس از کنار زدن درب فلزی، با یک حیاط کوچک به همراه رخت‌آویز، چندین گلدان، صندلی و مبل راحتی مواجه شدیم که زیر نور شدید آفتاب فضای خودمونی‌ای رو ایجاد کرده بود. در اولین صحنه مردی جوان با موهای نارنجی و ریش هایی بلند رو دیدیم که روی صندلی نشسته بود و کتاب میخوند. 

  • سلام. ببخشید. ما دوتا تخت اینجا رزرو کرده بودیم.
  • چند دقیقه صبر کنید مسئول هاستل میاد.
  • اوه شما مسافر هستید؟ اهل کجا هستید؟
  • من استرالیایی هستم. شما کجایی هستید؟
  • ایران
  • اوووه ایرااان…. هممم یه چند ماهی ایران رکاب میزدم… اهواز و بندرعباس و اینا…

متوجه شدیم که این آقا (که اسمش رو یادم نمیاد، بذار صداش بزنیم ویلیام) نزدیک به ۱۰۰ تا کشور دنیا سفر کرده و از اون هاییه که در این راه پیراهن ها پاره کرده… تصمیم گرفتیم که از این به بعد ویلیام رو Wise Man (مرد خردمند) صدا بزنیم. از بس که تجربه از ریش های این مرد میبارید.

فلش بک، دو سال قبل… گرجستان

خدا رو شکر هنوز روابط دو کشور ارمنستان و گرجستان باهامون خوبه و ایرانی‌ها برای سفر به این کشور ها نیاز به ویزا ندارند! هم ایروان و هم تفلیس رو میتونید زمینی هم برید! هرچند که پرواز های مناسبی هم به این کشور ها وجود دارند ولی اگر با بودجه پایین میخواید سفر کنید و سختی های سفر زمینی رو هم میتونید تحمل کنید چرا که نه! اتفاقا جذاب تر هم میتونه باشه! 

روز موعود فرا رسید و من و فرهنگ قرار بود زمینی (با اتوبوس) از ترمینال آزادی به سمت تفلیس حرکت کنیم. به محل اتوبوس های بین کشوری رسیدیم. اونجا داد میزدن: “تفلیس تفلیس تفلیس، دو نفر!” انگار قراره برن کرج! صرفا برای اینکه قیمت دستمون بیاد از یکیشون پرسیدیم که تا تفلیس چند میبره. (اونموقع گفت ۱۷۰ هزار تومن که کمی ارزون تر از بلیطی بود که ما بصورت آنلاین خریدیم) به عنوان اولین تجربه خجالت آور سفر، پاشدیم تا تهران رفتیم در صورتی که میشد بهشون بگیم تو شهر خودمون (که سر راه بود) برامون نگه دارن و از اونجا سوار شیم و بریم. ۵ ساعت گذشته بود و میانگین جابجایی مون هنوز ۰ کیلومتر مونده بود:))

اتوبوسی که باهاش از تهران تا تفلیس رفتیم! در میانه های راه زنجان-تبریز
اتوبوسی که باهاش از تهران تا تفلیس رفتیم! در میانه های راه زنجان-تبریز

تو راه از جاده های سنگی زنجان و تبریز گذشتیم و در نیمه های شب به مرز ایران و ارمنستان رسیدیم. بعد از خوردن مهر خروج در مرز ایران گذشتن از مرز زمینی تجربه جالبی بود. البته مرز مشخصی وجود نداشت و کافی بود از رود ارس رد میشدی. ارمنستان به ورود بعضی داروهایی که اینجا به وفور ازشون استفاده میشه حساسه و همراه داشتن اون ها مجازات های سنگینی داره. (چندین ماه زندان) البته وقتی که داشتیم رد میشدیم مامور مرزی ازم خیلی خندون پرسید: کدئین که نداری؟! گفتم نه. ولی مطمئن بودم اگه آره هم بگم قرار نبود زندانی بشم :)) ولی خوب شما ریسک نکنید و دارو نبرید.

پل مرزی بین ایران و ارمنستان در نیمه های شب
اینطرف مرز ایرانه و اونطرف ارمنستان! نیمه شب از مرز رد شدن حس ترسناک و عجیبی داره!

دوباره سوار اتوبوس شدیم. جاده های ارمنستان به طرز وحشتناکی کوهستانی بود و با هر بار گذشتن از پیچ های شدید مسیر میتونستی آدرنالین رو حس کنی! صبح شد و اتوبوس نزدیک یک رستوران بین راهی نگه داشت و ما هم با یه املت خوشمزه از خودمون پذیرایی کردیم. صاحب رستوران ایرانی بود و منوی فارسی داشت. 

املت و چایی
صبحانه ما در یک رستوران بین راهی در کشور ارمنستان

با اینکه وسط تابستون بود هوای کوهستان های مرزی ارمنستان سرد بود. چند ساعت دیگه هم گذشت و بعد از رد کردن دریاچه زیبای سوان به مرز گرجستان رسیدیم. از همون اول معلوم بود که گرجستان کشور خیلی تر و تمیز تریه! کمی پول چنج کردیم و بعد از رد کردن مرز گرجستان دوباره سوار اتوبوس شدیم. دو مسافر جدید بهمون ملحق شده بودن! یک دختر و پسر اروپایی بنظر میومدن. فرهنگ پیشنهاد داد که سر صحبت رو باهاشون باز کنیم.

  • شما هیچهایکر هستید؟!
  • آره! شما چی؟!
  • نه. ما بلیط این اتوبوس رو از قبل گرفته بودیم. من و دوستم داریم میریم تفلیس. اونجا قراره تا شهر باتومی هیچهایک کنیم!

به ترمینال تفلیس رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده اتوبوس به لائورا و جیانی گیر داده بود که باید پول پرداخت کنن. این بندگان خدا هم هیچ ایده ای نداشتن چه خبره و نمیفهمیدن راننده چی داره میگه. لائورا به من و دوستم گفت که کسی بهشون گفته مشکلی نداره سوار شن ولی مثل اینکه راننده جور دیگه ای برداشت کرده بوده و فکر میکرده اینا قراره پول بدن. بهرحال من و فرهنگ کمی با راننده مذاکره کردیم و بالاخره راننده کوتاه اومد.

جیانی میگفت:


اینجور وقتا اگه مشکلی پیدا شد فقط صبر کن. خودبخود حل میشه!

جیانی

مقدمات سفر

چین هم از اون کشور های دوست و برادریه که در ویزا دادن به ایرانی ها سخت گیری نمیکنه. ویزای چین رو هم مثل ویزای روسیه بهتره که به آژانس های مسافرتی بسپرید. هزینه ویزا حدود ۱۵۰ دلار هست و بنظر میرسه تنها به یک نامه تمکن مالی خوب نیاز دارید‌ (میتونید پول از آشنا ها قرض بگیرید و بعد از صدور نامه تمکن بهشون برگردونید)

خوبی ویزای چین اینه که به رزرو هتل یا هواپیما نیازی نداره و تا ۳ ماه پس از صدور ویزا اعتبار داره. تو این ۳ ماه میتونید به چین وارد بشید و تا حداکثر ۱ ماه داخل خاک چین بمونید. هتل و پرواز هاتون رو میتونید پس از دریبافت ویزا و در حین سفر بگیرید. کسی تو فرودگاه مدرک خاصی جز پاسپورت ازتون نمیخواد!‌ (هرچند بد نیست موقع ورود به هر کشوری همیشه یک رزرو هتل و پرواز برگشت همراهتون باشه)

پرواز های زیادی به شهر های مختلف چین از ایران هست. ارزون ترین هاشون از ایرلاین های داخلی خودمون هستن. پیشنهاد میکنم بلیط رفت و برگشتتون از شهر های مختلف باشه. من خودم بلیط رفت رو به شهر پکن گرفته بودم و برگشت رو از شانگهای. تو این سفر بیست روزه، تصمیم گرفته بودم که برنامه ریزی متفاوتی نسبت به سفر های قبلیم انجام بدم و شهر هایی که بین توریست ها خیلی معروف نبودن رو هم ببینم. شهر هایی که من در کشور چین دیدم نسبتا زیاد بودن:

پکن، شی آن، چنگدو، ژانگجیاجیه و شانگهای

در طی 20 روز سفر شهر های بالا رو میتونم به شکل زیر توصیف کنم:

پکن

شهر بزرگی بود ولی ارزش یک هفته موندن رو نداشت. تمام امکاناتی که از یه پایتخت انتظار دارید رو براورده میکنه ولی به هیچ عنوان یک مقصد گردشگری واقعی نیست. اگه مثل من اشتباهی مدت زیادی هاستل/هتل توی پکن رزرو کردید، در انتظار سر رفتن حوصله و موبایل بازی های طولانی در هاستل/هتل خودتون باشید!

نمایی خلوت از دیوار بزرگ چین در میان تپه های سرسبز
هرچند پکن جای زیادی برای دیدن نداره، ولی اگه دیوار بزرگ چین رو نبینید انگار چین رو ندیدید!
میدان تیان آن من و تصویر مائو زدونگ معروف
میدان تیان آن من و تصویر مائو زدونگ معروف

تعداد روزهای پیشنهادی: 3-4 روز

شی آن

نسبت به پکن شهر کوچیکتریه، بافت شهری کاملا متفاوتی نسبت به پکن داره و قطعا تفاوت زیادی بین این دو حس خواهید کرد! از مقاصد گردشگری معروف کشور چین نیست، و همینه که جالبش میکنه. لشکر سفالین تراکوتا و خیابان های مسلمان نشین از دیدنی های اصلی شهر هستن.

شی آن زیر باران
دور تا دور شهر شی آن با دیوار بزرگی به شکل مربع احاطه شده و میشه رو این دیوار قدم زد و دوچرخه سواری کرد.
دور تا دور شهر شی آن با دیوار بزرگی به شکل مربع احاطه شده و میشه رو این دیوار قدم زد و دوچرخه سواری کرد.

تعداد روزهای پیشنهادی : 2-3 روز

چنگدو

باز هم شهری متفاوت، چنگدو شهر نسبتا مدرنی هست و به داشتن تفریحات شبانه و غذا های بسیار خوشمزه معروفه. اگه تا الان از غذا های چینی خوشتون نیومده، باید غذا های سیچوانی رو امتحان کنید! همه چی به شدت تنده و غذا ها به مراتب خوشمزه ترن! چنگدو عالیه. بیشتر از پکن پیشنهادش میکنم.

تعداد روزهای پیشنهادی: 4-5 روز

ژانگجیاجیه

باز هم شهری کاملا متفاوت با شهر های قبلی… ژانگجیاجیه عالی ترین مقصد سفرم به چین بوده و در اینده قصد دارم یروزی دوباره این شهر رو ببینم! ژانگجیاجیه بهشت افراد طبیعت دوسته

کوهستان هایی که مثل سیخ از زمین سر به فلک کشیده اند.
کوهستان هایی که مثل سیخ از زمین سر به فلک کشیده اند. اگه بگم ژانگجیاجیه عجیبترین جایی بوده که تو زندگیم دیدم اغراق نکردم. اینجا حتی از سرزمین پاندورا فیلم آواتار هم رعب انگیز تره.
وولینگیوآن، شهرستانی که خارج از شهر ژانگجیاجیه بود، رنگارنگ ترین مقصد من در کل سفرم به چین بود.
وولینگیوآن، شهرستانی که خارج از شهر ژانگجیاجیه بود، رنگارنگ ترین مقصد من در کل سفرم به چین بود.

تعداد روزهای پیشنهادی : 3-4 روز

شانگهای

مدرن ترین مقصدی که توی چین داشتم، شانگهای یه شهر بین المللیه و شاید جو چینی کمتر احساس بشه. شانگهای تنها جاییه که مردم شاید بتونن انگلیسی حرف بزنن. شاید بعضی گردشگر ها از مقاصد مدرن خوششون نیاد، ولی شانگهای با اینکه شهر مدرنیه، به اندازه کافی دلبری میکنه.

آسمان خراش های شانگهای از نمای بالا
آسمان خراش های شانگهای و نماد داس و چکش که همه جای شهر دیده میشه کنتراست جالبی رو بوجود میاره!

تعداد روزهای پیشنهادی: 3-4 روز