آنتی‌کافه های اتحاد جماهیر شوروی

امروز ویکتوریا، یکی از دوستانی که تو کوچ سرفینگ پیدا کرده بودم، قرار بود یکی از آنتی‌کافه های مسکو رو نشونم بده. طبق تعریف ویکیپدیا، آنتی‌کافه ها که در کشور های حوزه اتحاد جماهیر شوروی رواج داشتن، محلی شبیه کافه بودن با این تفاوت که تمرکز اونها بجای مصرف (Consumption) روی ارتباط (Communication) بوده و هست. شما برای چیزی که میخورید/مینوشید مبلغی پرداخت نمیکنید بلکه به ازای دقایقی که میگذرانید پول میپردازید. ویکتوریا رو روبروی ایستگاه راه آهن ملاقات کردم و سمت آنتی کافه ی مذکور راه افتادیم. ویکتوریا انگلیسی رو از نرم‌افزار دولینگو یاد گرفته بود ولی با این حال بخوبی میتونست ارتباط برقرار کنه! او یک هنرآموز موسیقی بود. چندین سال در مدرسه‌های هنر مسکو مشغول تحصیل موسیقی بود و چند تا ساز بلد بود. بصورت تخصصی بالالایکا (ساز سنتی روس ها، کمی شبیه به تار) کار میکرد.  می‌گفت که قبلاً تو یه رستوران ایرانی در مسکو به عنوان پیشخدمت کار میکرده ولی خوب وقتی ازش پرسیدم قرمه سبزی رو شنیده یا نه بلد نبود:))

 آنتی‌کافه‌ای که رفتیم یکم ترسناک بود، وسط کوچه پس کوچه‌ ها و در یک زیرزمین نزدیک به میدان راه آهن لنینگرادسکی شهر مسکو. به محل مذکور رسیدیم و مسئول اون آنتی کافه فکر کنم اولین بارش بود که خارجی میدید!

جای عجیبی بود. پیانو گیتار و الات موسیقی بود که اگه بلد بودی میتونستی بزنی. انواع بازی‌های فکری و ورق، ایکس باکس و پلی استیشن. چای و شیرینی مجانی...
جای عجیبی بود. پیانو گیتار و الات موسیقی بود که اگه بلد بودی میتونستی بزنی. انواع بازی‌های فکری و ورق، ایکس باکس و پلی استیشن. چای و شیرینی مجانی…

یکم جای تینیجری بنظر میومد ولی با اینحال از اینکه دیدمش پشیمون نشدم! قیمت این آنتی‌کافه حدود ۲.۵ روبل (۳ سنت، ۳۶۰ تومان) به ازای هر دقیقه بود. ویکتوریا یکم پیانو زد و چند تا شعبده بازی با ورق بهم یاد داد.

یکم معذب بودم و حوصله م سر رفته بود. بهش گفتم بریم بیرون رو هم یه نگاهی بندازیم. 

یکی از دوست های جامعه شناسم در ایران کنجکاو بود بدونه روس ها در مورد تاریخشون (بخصوص دوران کمونیستی) چه فکری میکنن. پس ازم خواست راجع به این موضوع از ویکتویا سوال کنم. جواب جالبی بهم داد:


لنین آدم های زیادی کشت، ولی لنین پسر خوبی بود!

متوجه نمیشدم منظورش چیه، احتمالاً میخواست بگه که ولادیمیر لنین علیرغم کشتار هایی که به راه انداخت نیت خوبی داشت. بیشتر روس هایی که ملاقات کردم شخصیت‌های کمونیستی سابقشون رو دوست داشتن و به عنوان بخشی از تاریخشون بهش افتخار میکردن.

کافه پوشکین، تجربه یک اشراف زاده روس

یادمه قبل از اینکه بیام مسکو، وقتی دیدنی های شهر رو توی گوگل جستجو میکردم، یکی از معروف ترین مکان هایی که پیشنهاد داده بود کافه ای به نام کافه پوشکین بود. داستان جالبی پشت این کافه وجود داره. 50 سال پیش یک خواننده فرانسوی به مسکو سفر کرد و از اونجایی که مسکوی دوست داشتنی و زیبا احساسات این مرد رو برانگیخته بود، پس از بازگشتش به پاریس ترانه ای خواند که در اون خیابان های مسکو را توصیف میکرد و از دختری به نام ناتالیا (همنام با همسر شاعر روس, الکساندر پوشکین) و کافه ای به نام کافه پوشکین سخن میگفت. این ترانه محبوب شد و مردم کنجکاو رو به پیدا کردن این کردن این کافه تشویق کرد غافل از اینکه این کافه وجود خارجی نداشت و تنها ساخته و پرداخته خیالات خواننده بود!

بهرسو در سال 1999 آندره دلوس، هنرمند و رستوران دار روس دست به اقدام جالبی زد و کافه ای به همین نام در بلوار تورسکوی مسکو راه اندازی کرد که خوشبختانه رویایی بودنش کمی از چیزی که در ترانه توصیف شده بود نداره!

قصد بازدید از این کافه رو نداشتم ولی یک دوست آلمانی که در هاستل باهاش آشنا شده بودم از فضای جادویی و مسحور کننده اونجا تعریف میکرد. جای خیلی گرونی بود و به گفته دوستمون برای یک نوشیدنی و دسر ساده باید حداقل مبلغی حدود 60 یورو (یک میلیون تومان!) بپردازید.

یک روز خیلی ناگهانی در حالی که به دنبال جایی برای نهار خوردن میگشتم این کافه رو پیدا کردم. درب ورودی مرموزی داشت و هیچ کجای آن نام “کافه پوشکین” حک نشده بود. فقط کسی که قبلا کافه رو میشناخت میتونست پیداش کنه!‌ قصد پول خرج کردن نداشتم پس به وراندازی داخل آن از پنجره ها بسنده کردم. دست آخر تسلیم شدم تصمیم گرفتم قبل از ترک مسکو تجربه یک اشراف زاده روس رو هم داشته باشم! البته با خودم قول دادم بیشتر از یک لیوان آب چیزی سفارش ندم!

ورودی مرموز کافه در یک روز زمستانی
ورودی مرموز کافه در یک روز زمستانی

به محض وارد شدن فضای تاریک ولی مزین به نور گرم شمع های داخل کافه غالب شد. از خانمی که مسئول رزرو میز ها بود پرسیدم که آیا میتونم بدون رزرو وارد کافه بشم؟ کمی من و من کرد ولی از اونجایی که کافه پوشکین در زمستان مشتری های زیادی نداشت بهم گفت مشکلی نداره و من رو به زیرزمین راهنمایی کرد. متوجه نشدم چرا. ولی از اونجایی که نمیخواستم ادای اشراف زاده های قلابی رو در بیارم با اعتماد بنفس راهی زیرزمین شدم. مرد روس با چهره ای خندان با لباس هایی که من رو یاد خدمتکاران بخش اشرافی کشتی تایتانیک مینداخت بهم خوش‌آمد گفت، کت م رو از تنم دراورد و به میزم راهنمایی کرد و بعد از روشن کردن شمع روی میز و آوردن منو به ۴ زبان ایتالیایی، فرانسوی، انگلیسی و روسی، من رو بیش از پیش از صورتحسابی که سخت انتظارم رو میکشید ترساند…

فضای کافه و لباس گارسون ها مثل یک ماشین زمان آدم رو به ۱۰۰ سال گذشته میبرد و یک رستوران اعیان نشین اروپایی رو تداعی میکرد. طبقه بالای کافه شامل قفسه های کتاب قدیمی از جنس چوب بود که من رو یاد کتابخانه ممنوعه مدرسه جادوگری هاگوارتز در سری داستان های هری پاتر می انداخت.

با توجه به منویی که در اختیارم قرار گرفته بود اگه تصمیم به خوردن یک وعده غذایی داشتم باید دستکم ۱۰۰ یورو خرج میکردم, پس طبق پیشنهاد دوستم دسر مخصوص کافه رو سفارش دادم و از زیبایی فضا لذت بردم. گویا حال و هوای قدیمی طور کافه بر طرز لباس پوشیدن و رفتار کردن کسانی که اونجا بودند هم تاثیر گذاشته بود.

صورتحساب رو پرداخت کردم و به محض خروج از کافه آفتاب یادم انداخت که هنوز شب نشده!

برف برف برف…

ساعت ۱۱ صبحه هجدهم ژانویه، سرمای پنجره به پاهام خورد و توی لونه مکعب مستطیلی تاریک خودم کم کم چشمام رو باز کردم. نور ضعیف زمستون های روسیه از پنجره بزرگ اتاق سوسو میکرد و بنظر میرسید آخرین نفری هستم که بیدار شده. از تختم پایین اومدم و از پنجره خراب اتاق (که به راحتی از درز هاش سرمای جان فرسای اون روز های مسکو بیرون میزد) باریدن برف رو تماش کردم. برف امروز برخلاف روز های گذشته ملایم درخشان و دوست داشتنی بنظر میرسید.

به یولیا صبح بخیر گفتم و روی میز هاستل نشستم تا با یک لیوان چایی و سوهان هایی که روز گذشته اورده بودم و هنوز روی میز بود از خودم پذیرایی کنم. مرد بلاروسی با چهره رنگ پریده، چشم های آبی و موهای کم پشت، با همون لباس های زیر پاره پاره دیروز نشسته بود و روزنامه میخوند. دختر های هم اتاقی کره ای با موبایل هاشون مشغول بودند.

برای بیرون رفتم آماده شدم. هاستل در طبقه سوم یک آپارتمان قدیمی در نزدیکی مرکز شهر قرار داشت. تمام ساختمان هایی که طی سفرم به روسیه دیده بودم همین شکلی بودند. راهرو های طویل با پله های بلند، با پنجره های غول پیکر خاک گرفته که اسراف انرژی رو به سخره گرفته بودند و شوفاژ های عظیم الجثه ای که گرماشون این راهرو های ترسناک رو از خانه ارواح و یادآور زندگی آن روز های سخت در روسیه شوروی به محلی برای زندگی انسان ها تبدیل کرده بود.

خیابان دمیتروفکای بزرگ پوشیده از برف و هوای مطبوع اونروز من رو برای یک گردش طولانی آماده کرد!

امروز طبق پیشنهاد یولیا تصمیم گرفتم پارک گورکی (به یاد ماکسیم گورکی، نویسنده معروف اهل روسیه)  رو ببینم. از قبل اسم ایستگاه مترویی که نزدیک به پارک بود رو پیدا کرده بودم. اکتیابرسکایا (ایستگاه اکتبر) (در واقع چاره ای جز این نداشتم. زمستان مسکو به شما اجازه نمیده خیلی راحت دست هاتون رو از جیب های گرمتون در بیارید و با موبایل مسیریابی کنید. دو انتخاب دارید. یا باید توی شهر گم باشید و یا دست هاتون رو در اثر سرما از دست بدید که خوب من اولی رو ترجیح دادم!)

هرکدوم از ایتستگاه‌های مترو مسکو جلوه خاص خودشون رو داشتن!
آستاروژنا! دوری زاکریوایوتسه!
این کلمات هر بار مترو به حرکت در می اومد تکرار میشد. دوست داشتم بدونم معنیش چیه! (آخر سفر یکی از دوستانم بهم گفت یعنی: مواظب باشید! درها بسته میشوند!)
متروی مسکو… پناهگاه ماسکوویچی ها هنگام جنگ در اعماق زمین…

ورودی پارک مشخص نبود. اولین صحنه ای که بعد از خروج از ایستگاه مترو میشد دید مجسمه لنین بود که پوشیده از برف و در کنار سرباز های بلشویکی زیر نور ضعیف آسمان ابری و دلگیر اون روز، به عنوان نمادی از انقلاب اکتبر خودنمایی میکرد.

دست آخر نزدیک به یک محوطه بزرگتر، یکی دیگه از اون پلیس های رنگ پریده درشت هیکل با پالتو و کلاه معروف روسی ها (اوشانکا) ایستاده بود. در حالی که دست هاش رو تو جیبش کرده بود و از نفس هاش بخار در میومد من یاد فضای روسیه قدیم در رمان های کلاسیک روسی افتادم.

پیرمردی در میان یخ ها و برف ها به اردک هایی که هیچ گله ای از سرما نداشتند غذا میداد!

بنظر میرسید من تنها کسی هستم که اونروز به پارک اومده بود. هوا گرم تر از روز های قبل و برف ها درحال آب شدن بودند. دریاچه پارک گورکی یخ زده و درخشان بود. با این حال پیرمردی در میان یخ ها و برف ها به اردک هایی که هیچ گله ای از سرما نداشتند غذا میداد!

شاخه‌های درختان سیب و گلابی شکوفه دادند

مه به آهستگی از روی رودخانه می‌گذشت

کاتیوشا از کناره‌های رودخانه گذر می‌کرد

از کناره‌های بلند و پرشیب

راه می‌رفت و آواز می‌خواند

آواز عقاب خاکستری رنگ مرغزار را

برای عشق راستینش

برای آنکه نامه‌هایش را نگه داشته بود

تو ای آواز! آوازک دوشیزه

به آن سوی خورشید درخشان برو

و به سربازی که در مرزهای دوردست است برس

با درودهایی از جانب کاتیوشا

بگذار تا یک دختر ساده را به یاد آورد،

و آوازهایش را بشنود

بگذار تا از سرزمین مادری پاسداری کند

همان‌طور که کاتیوشا از عشقشان پاسداری می‌کند

کاتیوشا، آهنگ معروف و فولکلور روسی که در زمان جنگ جهانی دوم به منظور تقویت روحیه سربازان خوانده می‌شد و دربارهٔ دختری است که شعری را برای معشوقش که سرباز است می‌خواند.

سوهان قم در هاستل اسپوتنیک، ناف مسکو

روز اولی که به هاستل اسپوتنیک اومدم کمی معذب بودم. اول اینکه به محض رسیدن یولیا در رو باز کرد و وقتی بهش گفتم هوا چقدر سرده با حالت تمسخر بهم گفت: معلومه که سرده! اینجا روسیه س! چه انتظاری داشتی؟!!!! (شنیده بودم روس ها آدم های رک ای هستند و البته بهم گفته شده بود که ممکنه بنظر ما ایرانی ها این برخوردشون نامناسب بیاد، ولی خوب مدلشون همینجوریه، ته دلشون آدم های مهربونی هستند بنظرم!)

روی میز دوتا مرد مسن و درشت هیکل بلاروسی با شلوارک و زیرپیرهن پاره پاره نشسته بودن. اون لحظه های اول به طرز وحشتناکی مضطرب بودم و فقط امیدوار بودم زنده ازینجا در بیام بیرون! اولین سفرم بود و تجربه نداشتم. یولیا هم بدترین تخت ممکن رو بهم داد و من هم اعتراضی نکردم :)) قطعاً شروع جالبی برای یک سفر نبود ولی بعداً بهتر شد.

هاستل اسپوتنیک علیرغم تصاویری که تو اینترنت گذاشته بودن فضای بسیار کوچیکتری داشت. قفسه ای از کتاب های رنگارنگ شامل رمان های معروف و راهنمای های سفر در کشور های مختلف دنیا وجود داشت. روبروی پنجره هاستل صندلی راحتی گذاشته بودن. میتونستی درحالی که لم دادی پاهات رو به شوفاژ گرم زیر پنجره بچسبونی، چای بنوشی و از پنجره فضای نورانی شهر زیر برف رو ببینی و از موسیقی آرومی که در پس زمینه پخش میشد لذت ببری.

دکوراسیون زیباس هاستل، شامل قفسه ای از کتاب های رنگارنگ شامل رمان های معروف و راهنمای های سفر در کشور های مختلف
از بهترین دکوراسیون هایی که تو یه هاستل دیدم!
گلاب به روتون، این موسیقی ملایم تو دستشویی هاستل اسپوتنیک پخش میشد! 🙂

با وجود فضای گرم و صمیمانه اونجا، احساس غریبی میکردم. روز بعد برای اینکه این جو سنگین رو بشکنم سوهانی که از فرودگاه خریده بودم رو آوردم. (ایده جالبیه. همیشه با خودتون یک سوغاتی ای از کشور خودمون ببرید. همه خوراکی های ایرانی خوشمزه ن و کسی نیست که دوست نداشته باشه!)

+ هی، میخواید سوغات ایران رو امتحان کنید؟!

– البته چرا که نه!

+ بفرمایید!

– چی هست؟ سمی که نیست؟!

+ چرا هست. حسابی آدم رو چاق میکنه!

– (سوهان را امتحان میکند) چقدر شیرینه!

بعد از چند دقیقه…

– وای اینو بذاری اینجا من ۱ ساعته همه ش رو تموم میکنم. برش دار! معتاد کننده س!

اندراحوالات کردار روس ها

مارک منسون (که یکی از نویسنده های مورد علاقه من هست) تو یکی از کتاب هاش درباره سفرش به روسیه میگه:

مردم گستاخ بودند. هیچ کس لبخند نمیزد و همه بیش از حد مست بودند. رک و بی پردگی در اونها موج میزد و تعارف های الکی و مودب بودن های بیدلیل براشون معنایی نداشت. شما در روسیه به غریبه ها لبخند نمیزنید و تظاهر به دوست داشتن چیزی که دوست ندارید نمیکنید! در روسیه، اگه چیزی احمقانه هست شما میگید که احمقانه س. اگه کسی عوضیه، شما میگید که عوضیه. اگه با کسی خوشحال هستید و باهاش بهتون خوش میگذره میگید که باهاش خوشحالید و بهتون خوش میگذره! اهمیتی نداره که اون شخص دوستتون باشه یا یک غریبه که 5 دقیقه پیش تو خیابون دیدید. هفته اول سفرم تمام اینها آزار دهنده بنظر میومد. مردم تمام مدت، طبق استاندارد ما غربی ها، گستاخانه و خشن برخورد میکردند و یک فرد با تفکر غربی [یا حتی بدتر، تفکر ایرانی!!] تمام مدت احساس میکنه بهش اهانت شده.

ولی همانطور که هفته ها میگذشت، بیشتر و بیشتر به رک گویی روسی عادت میکردم و شروع کردم به قدردانی از چیزی که واقعا بود: بروز احساسات خالص و دست نخورده، صداقت در واقعی ترین شکل ممکن. ارتباط بدون قید و بند ها و بدون تلاش های مستاصلانه برای مورد تایید دیگران بودن.

یکجورایی، بعد از سال ها سفر کردن، روسیه غیر آمریکایی ترین مکانی بود که در آن طعم جدیدی از آزادی رو تجربه کردم: توانایی گفتن هرچیزی که بدان فکر میکردم یا احساس میکردم، بدون ترس از پیامد های آن.

سفر کردن یک ابزار فوق العاده برای رشد شخصیه. چون که شما رو از ارزش های جامعه خودتون دور میکنه و نشون میده که یک جامعه دیگه با ارزش های کاملا متفاوت میتونه به حیات خودش ادامه بده و از خودش متنفر نباشه.

در معرض فرهنگ های گوناگون قرار گرفتن شما رو مجبور میکنه که به ارزشها و تفکراتی که تا الان بدیهی میدونستید دوباره فکر کنید و متوجه بشید که اون باور ها لزوما بهترین روش برای زندگی نیستند.

روسیه باعث شد به این فرهنگ لعنتی خوب بودن های الکی و متظاهرانه بیشتر فکر کنم و این سوال برام پیش بیاد که آیا باعث نمیشه در ارتباط با یکدیگر احساس ناامنی کنیم و صمیمیت بینمون از بین بره؟

بخاطر دارم روزی درباره این پدیده با معلم زبان روسی خودم بحث میکردم. نظریه جالبی داشت: روس ها که برای مدت طولانی و نسل اندر نسل زیر سایه کمونیسم زندگی میکردند، بدون ذره ای فرصت اقتصادی و فرهنگی بند شده با ترس، اعتماد به یکدیگر رو با ارزش ترین دارایی خودشون پیدا کردند، و برای ایجاد اعتماد، لازمه که روراست باشی! این یعنی وقتی اوضاع به خوبی پیش نمیره، این رو باید بدون تعارف بیان میکنی. این بروز احساسات نامتعارف صرفا به دلیل این حقیقت ساده که برای زنده بودن لازم بود، پاداش داده میشد.

تو باید میدونستی به چه کسی میتونی اعتماد کنی و به چه کسی نه، و خیلی زود هم باید میدونستی!

عشق در نگاه اول

بعد از تلاش های بی نتیجه برای خوابیدن، تصمیم گرفتم گشتی در اطراف شهر بزنم. خودم رو با چند لایه لباس گرم و جوراب حوله ای پوشوندم و مسلح آماده کاوش این شهر رویایی شدم. از یولیا، مسئول اونروز هاستل درباره جاهایی که میشد رفت پرسیدم.

  • ببخشید، امکانش هست چند تا جای دیدنی این نزدیکی ها معرفی کنید که برم ببینم؟
  • هوممم. چه جور جاهایی رو دوست داری؟
  • نمیدونم. جاهای معروف شهر دیگه. جاهای تاریخی مثلا…
  • جاهای تاریخی؟ هاهاها چه پسر خوبی! (به دوستش نگاه میکند و هردو به من پوزخند میزنند، لعنتی ها. از یه بچه مثبت ایرانی چه انتظاری داشتید؟!) میتونی بری میدان سرخ. همین بغله.

غمگین و شوک زده از برخورد سنگین یولیا راهی کراسنایا پلوشاد شدم (میدان سرخ به زبان روسی، کراسنایا به روسی یعنی قرمز، روس ها از واژه قرمز برای توصیف زیبایی یک چیز هم استفاده میکنن. سرخ بودن میدان سرخ اکیدا هیچ ربطی به دوران کمونیستی روسیه شوروی نداره و صرفا یه تصادف بامزه س). صدای آهنگ های کریسمسی رو کم کم از دور میتونستم بشنوم…

…What can I give you this Christmas

به محض وارد شدن به محوطه اصلی میدان با افزایش غیرمنتظره جمعیت متوجه شدم. همه جا نورانی بود و کاج های تزیین شده با لامپ های رنگارنگ کریسمسی رو میتونستی هر گوشه ی شهر ببینی! کلیسای سنت باسیل از دور در میان برف و مه شبیه یک رویا محو و گنگ بنظر میرسید. در نگاه اول بقدری عاشق این میدان زیبا شدم که اون لحظه تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که خدا رو شکر زمستان رو برای سفرم به روسیه انتخاب کردم! همیشه دوست داشتم حال و هوای کریسمسی کشورهای مسیحی رو ببینم و مسکو از این نظر واقعاً حرف نداشت!

 بنظر میرسه هفدهم ژانویه تو مسکو هنوزم کریسمس برقراره!
بنظر میرسه هفدهم ژانویه تو مسکو هنوزم کریسمس برقراره!
آهنگ پس زمینه میدان سرخ!

بعد از یه گشت و گذار کوتاه ولی پرشکوه در میدان سرخ برگشتم به خیابون خودمون، اولیتسا بالشایا دمیتروفکا‌، (خیابون دمیتروفکا بزرگ) خیابان پوشیده از برف زیر نور کم فروغ کافه ها و رستوران های شهر میدرخشید و درخت های کریسمس کوچک در مقابل مغازه ها مدفون شده بودند (جالب توجه: بنظر میاد مغازه یه کلمه روسی باشه، روس ها به مغازه میگن ماغازین!) این خیابون زیبا چندین دقیقه با تئاتر بالشوی و میدان سرخ فاصله نداشت و هر موقع حوصله ت سر میرفت میتونستی بزنی بیرون و با ۱ دقیقه پیاده روی به زنده ترین محله های مسکو برسی! خیابون های مسکو پر از نوازنده های خیابونی بود، به هر سبکی. میتونی آهنگ‌های پاپ معروفشون یا کلاسیک های معروف چایکووسکی با ویولن رو بشنوی که ترکیبش با هوای سرد و برفی زمستان قشنگ روسیه تزاری رو تداعی میکرد! 

موسیقی… موسیقی همه جا!

روس ها از همون اول هم آدمای عجیبی بنظر میومدن. از هر ۱۰ نفر توی خیابون ۷ تاشون سیگار میکشیدن. فقیر بینوا و معلولی روی ویلچر و با صدای گوش خراشش به امید چند روبل وسط شهر میخوند. یا اینکه یکدفعه وسط خیابون یک زیباروی روس سوار بر اسب در حالی که سیگار میکشید میتاخت. زوج های جوان در ابراز احساسات تعارفی نداشتند و مردم در سوز و سرمای آدم کش آن روز ها هم میرقصیدند. مطمئن هستم چنین صحنه هایی رو هیچ کجای دنیا نمیتونید ببینید. برای همینه که عاشق این کشور شدم.

شب اولم رو با یه لیوان چایی (که تو بیشتر هاستل ها مجانی هست) و لم دادن به بخاری هاستل در حالی که از پنجره برف رو تماشا میکردم تموم کردم و تو لونه خودم خوابیدم:)