غم تابستانه

دم‌دم های غروب ۱۴ دسامبر ۲۰۲۰، در حالی که علیرغم بی میلی و برای وقت گذرانی راهی یک رستوران می‌شدم، حس غم و دلتنگی عجیبی تمام وجودم رو فرا گرفت. همه چیز برام بی معنی شده بود و انگار سفر کردن دیگه برام جذابیتی نداشت. رغبت شدیدی به فرار از اینجا پیدا کرده بودم و خود این فکر که اواسط سفر به برگشتن فکر کنم اعصابم رو بدجور بهم ریخته بود. یکجای کار می‌لنگید. تا همین دیروز همه چی عالی بود و مشکل خاصی هم وجود نداشت. کسالت و کلافگی این فکر رو تو سرم انداخت که شاید مریض شده باشم…

قبل از اینکه تصمیم به سفر به برزیل بگیرم، حدود ۹ ماه از شیوع ویروس کرونا در ایران گذشته بود و از همون اول هم خیلی پروتکل های بهداشتی رو رعایت نمی‌کردم. (شرم بر من!) پدرم سر و کارش با مریض ها بود و مادرم هم به واسطه رفت و آمدی که به خانه پدر و مادرش داشت، تقریبا در معرض بیماری بود. تو این ۹ ماه هر سه عضو خانواده چندین بار تب کرده بودیم و علائم کرونا هم داشتیم و تقریبا مطمئن بودم که نسبت به ویروس واکسینه هستم. برای همین هم مسئله شیوع گسترده کووید در کشور برزیل برام زیاد مهم نبود و هرطور که شده می‌خواستم قبل از شروع سربازی و ماندگار شدن در ایران برای ۲ تا ۳ سال، حتما یک سفر طولانی داشته باشم. ویزا و بلیط رو گرفتم و ۴ روز مانده به پرواز بنا به درخواست شرکت هواپیمایی، باید تست منفی کرونا هم همراه خودم به فرودگاه می‌آوردم. از آزمایشگاه درخواست کردم که کنار تست PCR، یک تست آنتی‌بادی هم انجام بدن تا مشخص بشه که آیا قبلا در معرض ویروس بوده ام یا نه. جواب تست؟ نه! هیچوقت به این بیماری مبتلا نشده بودم! کمی ترسناک بود جون حالا متوجه شده بودم که هیچ تضمینی وجود نداره که در طی سفر بیماری رو بگیرم و شدیدا مریض نشم. خانواده اصرار به لغو سفر داشتند ولی در نهایت تصمیم گرفتم که ریسک بیمار شدن در یک کشور غریب با امکانات بهداشتی نه چندان مناسب رو به جون بخرم.

و حالا؟ افتادم روی تخت و با ترس و لرز به تب‌سنجی نگاه می‌کنم که در هر بار استفاده عدد بالاتری رو نشون میده. کلافگی ام شدیدتر شده و دمای بدنم به قدری بالاست که کمی گیجی و منگی هم به علائمم اضافه کرده. بدن‌درد دیگه بهم اجازه راه رفتن نمیده پس به میل خودم در اتاقم می‌مونم. ضربان قلبم تندتر و تندتر میزنه و نمیدونم بخاطر استرسه یا کمبود اکسیژن به واسطه درگیری ریه ها…

آدمی نیستم که از بیماری ای که اینهمه آدم رو درگیر خودش کرده بترسم، ولی بنظر میرسه که علائم ظاهر شده در بدن من، علیرغم چیزی که پیشبینی می‌کردم شدیدتر از میانگین جامعه باشه. همه ما آدما فکر میکنیم از میانگین جامعه خوش‌شانس تریم و این خیلی احمقانه و جالبه.

قفسه سینه ام سنگین شده و سرفه هام شروع شدن و انقدر بیماری سریع داره پیشرفت میکنه که به فکر مراجعه به یک پزشک می‌افتم. به اصرار دوستم بالاخره قانع می‌شم که تو این وضعیت، نزدیکی های نیمه شب، از مسئول هاستلی که توش اقامت دارم بخوام که برام به اورژانسی زنگ بزنه تا شاید با یک پزشک که انگلیسی بلده بتونم حرف بزنم و ازش بپرسم که مراجعه حضوری لازمه یا نه؟

تو گرمای شدید آن روز های ریو دو ژانیرو، کاپشن کلفتی میپوشم و پیش مسئول هاستل میرم و مسئله رو براش توضیح میدم.

پسر جوان برزیلی با موهای بلوند و ته ریش که شباهت کمتری با اکثر برزیلی های تیره ای که دیدم داشت، آدم عجیبی بود. نمیتونستم تشخیص بدم که آدم خونگرمیه یا خونسرد! وقتی ازش سوال می‌پرسیدی، با گرمی و جزئیات کامل جوابت رو میداد ولی بعضی وقت ها هم ظاهر سردی به خودش می‌گرفت جوری که زیاد حس خوبی از صحبت کردن باهاش نمی‌گرفتم. بهرحال اون شب بنظرم اون آدم گرم نبود و خیلی پیگیر کمک کردن و دکتر پیدا کردن برای من نشد. یک بیمارستان بهم معرفی کرد و خودم رو به اونجا رسوندم. دکتر برزیلی لهجه بریتانیایی زیبایی داشت و باعث می‌شد حس کنم که حرفام رو متوجه میشه و این بهم دلگرمی می‌داد.دکتر که پوست گندمگون، موهای تیره، قدی کوتاه و ظاهری شبیه ایرانی ها داشت، جوری به توضیحات من پاسخ داد که انگار هیچیم نیست و الکی دارم شلوغش می‌کنم. تبم رو با دماسنج لیزری و از روی دستم اندازه گیری کرد و بهم گفت تب ندارم. ولی تب داشتم! خیلی هم تب داشتم! داشتم تو تب ۳۹ درجه می‌سوختم. احتمال دادم که شاید توهم زدم و تب ندارم ولی بعد از بازگشت به هاستل و اندازه گیری دوباره، دمای بدنم ۳۹.۱ درجه بود. چرا تب رو از روی دست اندازه می‌گیرن؟! آیا این کار دقیق هست؟ نمیدونم. شاید عمدا این کار رو می‌کنن تا آمار تعداد کسانی که علائم دارن کمتر بشه. شاید هم بدن من مشکل داره و دمای دستم با بقیه بدنم متفاوته. شاید هم دکتر احمق بوده. بهرحال فکر میکردم که با این وضع تو مملکتی که دکتر هاش یک تب ساده رو هم نتونن تشخیص بدن قطعا بیچاره میشم. با کمک یک قرص مسکن در عرض ۲۰ دقیقه تبم رو به شدت کاهش دادم و حالم به قدری عوض شد که گمان کردم شاید خوب شده‌ام.

صبح روز بعد پذیرای تبی شدیدتر و سرفه هایی دردناک بودم. خستگی بدنم رو به یک تیکه گوشت مرده تبدیل کرده بود که حتی حوصله نداشت با گوشیش چیزی رو تایپ کنه. بالاخره تسلیم شدم و قضیه رو به پدرم اطلاع دادم و طبق تجویز اون مصرف داروهایی که از ایران آورده بودم رو شروع کردم.

حالا ۵ روز از اون شب ترسناک میگذره و حالم کاملا خوبه، هرچند که حس بویایی ام رو از دست دادم و احساس میکنم ریه هام زخمی شده‌اند. ولی با حال عمومی مساعد در سالن فرودگاه سانتوس دومونت ریو دو ژانیرو،‌ درحالی که خورشید با قدرت سالن رو آفتابی کرده نشسته‌ام و منتظر پروازم به شهر تاریخی سالوادور هستم. دارم به این فکر میکنم که شاید جذاب‌تبرین بخش سفرم در این شهر جادویی، جنگ با بیماریم بود!

پارادوکس تولد

ساعت ۷ صبح به شهر زیبای ژانگجیاجیه رسیدم. هاستلم رو در روستایی در نزدیکی شهر به اسم وولینگیوان گرفته بودم. این منطقه از همه شهر هایی که تا الان دیده بودم زیبا‌تر بود و انرژی مثبت عجیبی داشت. خیلی خسته بودم. ای کاش که هاستل نگرفته بودم! واقعاً حوصله روبرو شدن با چند تا آدم جدید تو یه اتاق اشتراکی رو نداشتم. گردنم به شدت درد میومد. به این فکر میکردم که سفر کردن در عین لذت بخش بودنش واقعاً سخته. بی‌خوابی، بدن درد، اضطراب، ترس، تنهایی و دلتنگی. سفر کردن اون چیزی که تو صفحات اینستاگرامی مردم میبینید نیست. ما ها همیشه بهترین زمان هامون رو با بقیه به اشتراک میذاریم و سختی‌های زندگی رو از دیگران مخفی میکنیم.

کانال آب زیبا که انعکاس پل چوبی کوچکی روی اون افتاده
این کانال زیبا روبروی مجموعه ای از مهمانخانه ها، کافه ها و رستوران ها قرار داشت.

بعد چندین کیلومتر پیاده روی و کشیدن بار به هاستلم رسیدم. کارت اتاقم رو گرفتم و وقتی در اتاق رو باز کردم، خدای من. یک تخت بیشتر توش نیست! یادم افتاد که اتاقی که تو این شهر رزرو کردم اتاق خصوصی بوده! اون لحظه من خوشحال ترین آدم روی زمین بودم! سریع دوش گرفتم و پریدم تو تخت و تا ۶ عصر خوابیدم 🙂

محوطه بیرونی یک رستوران رنگارنگ
رستوران ها و کافه های رنگارنگ سرتاسر وولینگیوآن رو فراگرفته بودن.

تا ساعت ۱-۲ بعد از ظهر هوا عالی بود. بعد بیدار شدنم پس از یه سفر خیلی طولانی تصمیم گرفتم  برم بیرون و غذا های محلی شهر ژانگجیاجیه رو امتحان کنم. اولین رستورانی که سر راه پیدا کردم رو رفتم. صاحب رستوران یک غذای بادمجان دار بهم پیشنهاد داد و ازونجایی که بادمجان جزو امن ترین غذا هایی هست که تو یه کشور خارجی میشه سفارش داد همون رو انتخاب کردم. غذا بیشتر شامل انواع سبزیجات، سیب زمینی و بادمجان بود. طبق معمول غذا رو با انواع ادویه ها و فلفل تند طعم داده بودند .همراه با غذا یه ظرف خیلی بزرگ از برنج و یک کاسه آب جوش و یک سطح هم بود که نمیدونستم باهاشون چیکار کنم. پیشخدمت رو صدا زدم و با زبان اشاره از خواستم که راهنماییم کنه! گارسون داخل کاسه کمی اب جوش ریخت و تکونش داد و بعد آب جوش رو داخل سطل خالی کرد. تا جایی که متوجه شدم احتمالا داشت کاسه رو ضد عفونی میکرد! کار عجیبی بود چون همه چیز تمیر بنظر میومد. شاید این هم یکی از رسم های عجیب و غریب چینی هاست!

کوه هایی که مثل سیخ از زمین بلند شده اند و پشت هوای مه آلود اون روز مثل رویا بنظر میرسیدند
بیشتر شبیه رویا بود تا واقعیت… مخصوصا امروز که هوا مه آلود تر از قبل بود…

میخواستم برم بیرون که دیدم بارون شدیدی گرفته که کمی از دوش آب نداشت. به سوپرمارکتی که به رستوران چسبیده بود رفتم و یه لباس بارانی مشمایی و یک پاکت سیگار اعلای چینی خریدم و زدم بیرون تا از این هوای  عالی لذت ببرم 🙂

بعد چند دقیق قدم زدن متوجه شدم که بارون به قدری شدید هست که به کفشهام داره نفوذ میکنه و کامل خیس میشه. از اونجایی که خاطره خوبی از این قضیه تو سفر قبلیم به گرجستان نداشتم سریع یک کافه پیدا و منتظر شدم بارون بند بیاد. شارژ موبایلم هم خوشبختانه تموم شده بود پس خیلی سنتی سر جام نشستم و به هوای مه آلود و بارونی بیرون خیره شدم. آرامش عجیبی رو میشد توی این شهر حس کرد.

دو خانم در حال عکس برداری از کوه های ژانگجیاجیه

آلمانی ها

درحالی که از بارون رو از پنجره تماشا میکردم، یک دختر چینی و دو پسر اروپایی وارد کافه شدند. فضولی کردم و به حرفاشون گوش دادم و متوجه شدم که توریست هستند. از اونجایی که کمی هم آلمانی میدونستم متوجه شدم که ابن دو پسر به زبان آلمانی حرف میزنن. من که حوصله م سر رفته بود و شارژ گوشی م هم تموم شده بود تصمیم گرفتم بهشون ملحق شم و ازشون درباره شهر بپرسم.

  • سلام. میتونم بهتون ملحق شم؟
  • البته چرا که نه!
  • اهل کجا هستید؟ توریست هستید؟
  • آره. اومدیم اینجا برای تفریح. ولی مدت زیادیه که تو چین هستیم. برای یک دوره کارآموزی به چین اومدیم. تو چی؟ اهل کجایی؟
  • (دقیقا پشت سر من یک نقشه از کره زمین بود، به ایران اشاره کردم) اینجا! ایران
  • اوه! خیلی هم عالی
  • چرا حالا چین رو انتخاب کردید؟
  • هوم. دانشگاهمون یکسری جاهارو تو آلمان و چین برای کارآموزی معرفی کرد، ما هم تصمیم گرفتیم مدتی رو خارج از کشور بگذرونیم.
  • یعنی همه دانشجو های آلمانی برای کارآموزی میرن خارج؟
  • همه که نه… اینکار بیشتر بین دانشجوهای مارکتینگ و کامپیوتر مرسومه

گفتن که شب قراره دور هم جمع بشن و ورق بازی بکنن. دعوتم کردن که بهشون ملحق بشم. از اونجایی که برنامه خاصی هم برای شب نداشتم، و بیشتر دیدنی های شهر ژانگجیاجیه برای صبح ها بود، دعوتشون رو قبول کردم. راهی هاستل شدم و بعد یه دوش آب گرم و یکی دو ساعت استراحت دوباره زدم بیرون تا به هاستل دوستان آلمانی (که علاوه بر هاستل یه کافه رستوران قشنگ هم بود) برم. شهرستان وولینگیوان، ایندفعه در شب، با مفازه های نورانی، فضای آرامبخش و رطوبت ملایمی که داشت دلربایی میکرد. بعد از چند دقیقه گشت زدن نمیتونستم پیداش کنم پس به یکیشون تو WeChat پیام دادم که بیاد بیرون و راهنماییم کنه. مشغول پیام دادن با موبایلم بودم که… آخ!!!

لوستر های قرمز رنگ نورانی چینی در شب
لوستر های قرمز رنگ چینی، یکی از سوژه های اصلی عکاسی من در شب های کشور های آسیایی هستند!

یکی از این چینی های دیوونه که همینطوری بدون اینکه پشتش رو ببینه داشت دنده عقب میرفت که زد به من. شوک شده بودم. میخواستم چند تا فحش نثارش کنم ولی متاسفانه چینی بلد نبودم. آه. فکر کنم قبلا هم گفته بودم که رانندگی چینی ها افتضاحه. مشکل اینجاس که ماشین هاشون هم صدا نداره و اصلا متوجه نشدم ماشین داره عقب عقب میاد. خدایا. این سومین باره در طول ۱۵ روزه که دارم تصادف میکنم! (دفعه قبلی یک موتوری که با سرعت زیاد از پیاده رو داشت رد میشد بهم برخورد کرد!) کمرم بدجور درد گرفته بود و تصور اینکه این موقع شب تو یک روستای نه چندان معروف در یک شهر غریب راهی بیمارستان بشم فکرم رو سخت مشغول کرده بود.

بالاخره پیداشون کردم و یک نفر جدید (پائولو) به گروهمون اضافه شده بود. ازم پرسید:

  • تو اهل کجایی؟ ندیده بودمت
  • میتونی حدس بزنی؟
  • همم. بنظرم باید آسیایی باشی. درسته؟
  • نه!!! واقعا شبیه آسیایی هام‌؟‌!‌ (امیدوارم از این حرفم نژادپرستانه برداشت نکرده باشند)
  • آره یکم. نمیدونم. هممم
  • خاورمیانه، ایران!
  • اوه ایران. راستش اولین باریه که ینفر از ایران میبینم. خیلی اطلاعات زیادی از ایران ندارم. فقط میدونم که با آمریکایی ها خیلی مشکل دارید!
  • تو چی؟ کجایی هستی؟ چرا اومدی چین؟
  • من لهستانی هستم. ولی فیلیپین زندگی میکنم. شهر مانیلا. کارم اونجاس. چند وقت پیش یه آفر خیلی خوب پرواز به چین دیدم. خیلی سریع خریدمش. دو هفته ای هست که دارم به چین سفر میکنم. بعد از اینجا دارم میرم شانگهای.
  • عه منم دارم میرم شانگهای!
  • چه خوب. کدوم هاستل میری؟
  • فکر کنم هاستل فونیکس لائوشان بود اسمش
  • اوه پسر چقدر جالب! منم همونجا دارم میرم فکر کنم!! کی داری میری؟
  • پسفردا میرم.
  • منم پسفردا دارم میرم. پروازت چه ساعتیه؟
  • ساعت ۱۱ شب فکر کنم
  • پرواز منم ساعت ۱۱ س!
  • نگو که بعد از شانگهای میخوای بری ایران!!!
  • نه دیگه‌:))

هممون از این تصادف جالب تعجب کرده بودیم. من شروع کردم به سخنرانی درباره پارادوکس تولد و توضیح اینکه چنین تصادف هایی خیلی هم دور از انتظار نیستند!

قبل از عزیمت به بهشت

آخرین روزم رو در شهر چنگدو میگذرونم. فردا قراره به شهر ژانگجیاجیه برم. این شهر کوهستان های عجیبی داره. میتونی صخره های عجیب و غریبی رو ببینی که مثل سیخ از دل زمین درومدن بیرون و منظره ای شبیه شهر پاندورا تو فیلم آواتار بوجود آوردن! بسیار مشتاق بودم که حتماً این شهر رو ببینم. خیلی از دوستام میگفتن که بهترین بخش سفرشون در کشور چین همین شهر بوده! متأسفانه بلیت قطار مستقیمی به این شهر وجود نداشت و تمام پرواز ها هم پر بودن. بدون برنامه‌ریزی سفر کردن این مشکلات رو هم داره دیگه! مجبور شدم دوتا بلیت قطار بگیرم. یکی به مقصد شهری به نام Yichang و بعدی هم از ییچانگ به ژانگجیاجیه. متأسفانه کردیت کارتم به مشکل خورد و فقط یکی از این بلیت ها برام صادر شد! 🙁 حالا مجبور بودم هرطور که شده اونیکی قطار رو هم رزرو کنم و هیچ آژانس مسافرتی هم نزدیک هتلم نبود. به همون رستورانی که چند روز پیش رفته بودم رفتم. صاحب مغازه من رو یادش بود. پرسید که دوباره همون سفارش ها رو میخوای؟! من هم مثل قبل دوباره دامپلینگ سفارش دادم و ازش پرسیدم که این اطراف جایی رو میتونه بهم معرفی کنه که بلیت قطار بخرم؟! جایی رو پیدا نکرد ولی بهم گفت که میتونه با موبایل خودش برام بلیت رو بگیره. تقریباً نیم ساعت دست به گوشی شد و تلاش کرد که این بلیت رو برام بگیره. من هم به عنوان تشکر ۳۰ یوان بهش دادم 🙂

دامپلینگ در حال جوشیدن در ظرف فلزی
دامپلینگ یه تیکه خمیره که توش رو با محتویات مختلف مثل گوشت یا سبزیجات پر میکنند و داخل مایعی مثل سرکه می پزند. تو عکس بالا بنظر میاد ظاهر زیبایی نداره ولی خوشمزه س! در واقع تنها غذاییه که تو چین میتونید بخورید و حالتون بهم نخوره 🙂

خیالم راحت شد و تصمیم گرفتم شب رو دوباره به مرکز شهر و خیابان چونشی برم. اونجا رو خیلی دوست داشتم. پر از ساختمون های مدرن و جمعیت. فضای خیلی زنده‌ای داشت و همه جا نورانی بود.  یک چای فروشی اونجا پیدا کرده بودم به اسم Cheesotea. چینی‌ها به طرز عجیبی چای دوست دارند! چایی که ما میخوریم نه! چینی‌ها هزاران مدل چای مختلف دارن و بیشتر از چای سیاه، چای سبز مصرف میکنن. اون هم بصورت سرد و ترکیب شده با چیزای مختلف! چای-شیر، چای-آناناس، چای-هندوانه، هلو و … هرچیزی که فکرش رو بکنی چینی‌ها ترکیبش با چای سبز رو زدن و واقعاً خوشمزه هم هست! فکر کنم از اسم Cheesotea بتونی حدس بزنی ترکیب چای با چیه :)) پنیر! عالی بود. واقعاً طعم تلخی چای یاس وقتی با طعم شور پنیر ترکیب میشد مزه بهشت میداد!

ایرانی ها، ایرانی ها همه جا!

بعد کلی کوهنوردی حسابی خوابم گرفته بود و چرت میزدم که یکدفعه پسر جوونی وارد اتاقمون شد. ازم پرسید که تخت D رو رزرو کرده ولی چرا تخت D پره. من هم بهش توضیح دادم که آره. مدیریت اینجا افتضاحه و تخت هارو اشتباهی میدن و اینا. پرسیدم ازش که Where are you from? گفت Im Reza، I’m from Iran. شوکه شدم. هیچ‌وقت فکر نمیکردم تو یه هاستل وسط پکن اینقدر احتمال هم اتاقی شدن با یه ایرانی بالا باشه. اولش میخواستم سرکارش بذارم و انگلیسی حرف بزنم ولی خوب تازه از خواب پاشده بودم و هنوز کمی منگ بودم. حتی سوییچ کردن به زبان فارسی هم برام سخت بود. بعد ۱۰ ثانیه فکر کردن گفتم «شما هم ایرانی هستید؟!» ولی خوب بیشتر دوست داشتم بگم که «حاجی برگااام، از خودمونی که:)))» البته خودش بعدا بهم گفت که شک کرده بوده من ایرانی هستم!

رضا ۲۹ ساله بود و در شهر شانگهای دکتری مهندسی عمران میخوند و میخواست برای تعطیلات برگرده به ایران. وسط راه هم اومده بود ۳ روز پکن گردی کنه! تصمیم گرفتیم باهم بریم بریم یه دوری بزنیم و گپ و گفتی هم داشته باشیم.

  • رضا: چینی شدی یا نه؟
  • من: یعنی چی؟ منظورت چیه؟
  • رضا: یعنی مثل چینیا ساعت 5 شام میخوری یا نه؟ هنوز هم رو ساعت ایران تنظیمی؟!
  • من: اوه. نه! همون ساعت اینا. 5؟! خیلی زود نیست؟!
  • من: دانشگاه های چین چطورن؟ راضی هستی؟
  • رضا: والا چین رو فقط دانشجو هایی میان که هیچ جای دیگه نتونسته باشن برن… درسته. دانشگاهای خیلی خوب و معروفی داره ولی اصلا قابل مقایسه با دانشگاهای اروپایی نیست… مشکل اینجاس که دانشگاه های اینجا International به اون مفهومی که تو دانشگاهای اروپا و کانادا میشناسیم نیستن. یعنی به عنوان یک چینی خیلی موقعیت برای پیشرفت داری، چونکه استاد ها چینی هستن و بطور کلی براشون کار کردن با دانشجو های چینی راحت تره. ولی به عنوان یک خارجی… نه خیلی! اگه میتونی بری اروپا یا کانادا اصلا به اینجا فکر هم نکن! بذارش گزینه آخر. 
  • من (در حال قاچ کردن هنوانه ای که امشب خریدم): بنظرت باید به این پسر چینیه تعارف کنم؟ اینا همچین رسمی دارن؟
  • رضا: نه. اصلا تعارف کردن برای اینا هیچ معنی نداره. تعارف کنی کلی تعجب میکنه. امتحان کن!
  • من: بفرمایید. هندوانه میل کنید!
  • پسر چینی که کنارمون نشسته بود: اووووه. نه! مرسی! (طوری چشم های ریزش رو از تعجب باز کرد که انگار دارم بزرگترین لطف دنیا رو در حقش میکنم!)
  • رضا: دیدی؟ اینجا تعارف کردن نشانه ادب نیست. از اینکه چیزی از دست غریبه بگیرن و بخورن میترسن.

آدمای عجیبی هستن. خیلی زود پیشرفت کردن. تمام مدت دارن کار میکنن. زندگیشون اصلا شبیه غربی ها نیست. فقط و فقط مشغول کار هستند. متاسفانه آمریکا جلوشون سنگ اندازی میکنه وگرنه اینا راحت آمریکا رو هم رد میکردن!

رضا

دیوار بزرگ چین

امروز صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم و بعد از صرف یک صبحانه انگلیسی منتظر اتوبوس برای عزیمت به سمت دیوار بزرگ چین شدم. دیوار چین رو تنهایی و بدون تور هم میشه رفت ولی من بدلیل خستگی شب قبل و درد پا ها در اثر پیاده روی تصمیم گرفتم خیالم رو راحت کنم و با توری که از طرف هاستل تدارک دیده شده بود برم.

صبحانه انگلیسی شامل قهوه نیمرو لوبیا قارچ سوسیس و دو عدد نان تست
قرار بود کوهنوردی کنم پس تصمیم گرفتم قبل راه افتادن حسابی از خودم پذیرایی کنم =)

مثل اینکه اتوبوس با کمی تأخیر قرار بود بیاد. حوصله م سر رفته بود پس تصمیم گرفتم سر صحبت رو با مرد جوانی که کنارم ایستاده بود باز کنم. آدام اهل لهستان بود و با دوست دخترش مشغول جهانگردی بودن. ازش پرسیدم که چه مدتی میخواد تو چین بمونه گفت ۳ روز. من هم گفتم فقط ۳ روز؟! من ۲۰ روز اینجا میمونم هاها! مثل اینکه بهش برخورد. پرسیدم ازش مقصد دیگه ای غیر از چین هم دارید؟ گفت که ما از کره شمالی اومدیم اینجا. برگام ریخت. چندتا سؤال ازش راجع به کره شمالی پرسیدم و اون هم استقبال کرد و تمام مسیر ۲ ساعته تا دیوار چین، با تعریف سیر تا پیاز جزئیات سفر هیجان انگیزش سرم رو خورد:)) میخواست بهم ثابت کنه که اره داداش، مونده به ما برسی 🙂

دیوار بزرگ چین در میان تپه های سبز
کمی صبر کردم تا همه گردشگر ها از کادر بیرون برن و بعد این عکس زیبا رو گرفتم.

کم کم میتونستی روی کوه‌ها قسمت‌های بازمانده از دیوار چین رو ببینی. بالاخره رسیدیم. راهنمای تور  به ما ۳ ساعت وقت داد که ۷ برج از این دیوار بلند رو فتح کنیم. کوه‌ها کاملاً سبز بودن و جز دیوار حتی یک لکه غیر سبز هم نمیتونستی ببینی. مثل جنگل های شمال خودمون. اوایل مسیر جوگیر شده بودم و به همراه دو پسر فرانسوی از بقیه جلو زدیم. چینی‌ها این دیوار رو برای دفاع در برابر حمله مغول ها ساخته بودن. هرچند که به اتفاق نظر دوست های فرانسویم معتقد بودیم که ساختن این دیوار خریت محض بوده! کافی بود یه نردبون بذارن تا خیلی راحت از دیوار ها رد شن!