اولین تجربه هاستل

هاستلی که انتخاب کرده بودیم از معروف ترین هاستل های شهر تفلیس بود (Nest Hostel Tbilisi) توی توضیحات هاستل نوشته بود که هاستل رو سخت میشه پیدا کنید. همینطور هم بود. چندین دقیقه در کوچه پس کوچه های تنگ و  نه چندان تر و تمیز اون هاستل قدم میزدیم که پیرمردی در اون نزدیکی ها داد زد: نست؟؟ نست؟؟

اوه! مثل اینکه دقیقا میدونست دنبال چی میگردیم. به یک بن‌بست خیلی تنگ در اون نزدیکی ها اشاره کرد. در فلزی سنگین وزنی در انتهای این راهروی مرموز قرار داشت.

ورودی هاستل کمی ترسناک بود ولی داخلش یک بهشت کوچیک زیبا انتظارت رو می‌کشید!
ورودی هاستل کمی ترسناک بود ولی داخلش یک بهشت کوچیک زیبا انتظارت رو می‌کشید!

پس از کنار زدن درب فلزی، با یک حیاط کوچک به همراه رخت‌آویز، چندین گلدان، صندلی و مبل راحتی مواجه شدیم که زیر نور شدید آفتاب فضای خودمونی‌ای رو ایجاد کرده بود. در اولین صحنه مردی جوان با موهای نارنجی و ریش هایی بلند رو دیدیم که روی صندلی نشسته بود و کتاب میخوند. 

  • سلام. ببخشید. ما دوتا تخت اینجا رزرو کرده بودیم.
  • چند دقیقه صبر کنید مسئول هاستل میاد.
  • اوه شما مسافر هستید؟ اهل کجا هستید؟
  • من استرالیایی هستم. شما کجایی هستید؟
  • ایران
  • اوووه ایرااان…. هممم یه چند ماهی ایران رکاب میزدم… اهواز و بندرعباس و اینا…

متوجه شدیم که این آقا (که اسمش رو یادم نمیاد، بذار صداش بزنیم ویلیام) نزدیک به ۱۰۰ تا کشور دنیا سفر کرده و از اون هاییه که در این راه پیراهن ها پاره کرده… تصمیم گرفتیم که از این به بعد ویلیام رو Wise Man (مرد خردمند) صدا بزنیم. از بس که تجربه از ریش های این مرد میبارید.

اضطراب روز اول سفر…

بعد از ۲۰ ساعت بی‌خوابی و اینکه تو هاستل هم خواب درست حسابی ای نتونستم داشته باشم، زدم بیرون تا چیزی هم بخورم. هوا تاریک شده بود و اون خیابون هم نورانی تر و زیبا‌تر از صبح و هنوز هم همونقدر شلوغ. نمیدونم دقیقاً جریانش چطوریه، همیشه روز اولی که آدم سفر تنهایی میره ناخودآگاه دلهره عجیبی میگیره. یعنی من باید ۲۰ روز اینجا بمونم؟!

نیمه‎شب در راهروی خلوت هاستل Leo

شاید بخاطر اینه که تو سفر تنهایی، با تنهایی واقعی روبرو میشی. کسایی که دوستشون داری هزاران کیلومتر باهات فاصله دارن و دسترسی بهشون غیر ممکنه. هیچکی  حتی زبونت رو هم نمیفهمه و بنظر من این باعث میشه که اون بخش از مغز ما آدم‌ها که وظیفه تأمین بقا رو داره بصورت تمام وقت شروع به کار کردن کنه.

#تنهایی
هاستل روبرویی بنظر میومد جای خیلی فان تری باشه… ملحق شدن و همصحبتی با آدمایی که زندگی رو یه مدل دیگه تجربه کردن، در روز های اول سفر، چالش بزرگی بنظر میاد

اجداد ما برای زنده موندن نیاز به همکاری و تشکیل اجتماعات داشتن و سیر تکاملی ما باعث شده هنگام مواجهه با تنهایی بدون اینکه دلیل واضحی وجود داشته باشه و بصورت ناخودآگاه احساس ترس کنیم. باور کن که داشتم فکر میکردم همین فردا بلیت برگشت به تهران رو بگیرم تا از این احساس لعنتی خلاص شم! ولی خوب چاره‌ای نداشتم. ۲۰ روز دیگه…

روز سخت

دیشب رو با جیووانی تا دیروقت بیرون بودیم. متاسفانه اونشب من روبل همراهم نداشتم و از اونجایی که شب شنبه بود همه فروشگاه ها بسته بودند و پول هم نمیتونستم چنج کنم. جیووانی که آمریکایی مشتی ای بود، بهم گفت که من هرچی بخوای برات حساب میکنم، بعدا پولش رو بهم بده! منم قبول کردم. قرار شد صبح روز بعد از اونشب برم پول چنج کنم و بهش برگردونم. بهم گفته بود که تو یکی از کافه های مرکز شهر کسی میزبانش شده و اونجا میخوابه! فردای اون شب فرارسید و من از هاستل زدم بیرون که پول این بنده خدا رو بدم. خیلی خسته بودم ولی چاره ای هم نداشتم. نمیخواستم لحظه ای هم شک کنه که ما ایرانی ها کلاهبردار هستیم و فکر کنه که نمیخوام پولشو بدم. با چشم های خواب آلود و سردرد به ایستگاه مترو نزدیک هاستل رسیدم. یک بانک اون نزدیکی ها بود ولی متوجه شدم که بسته س. (اون لحظه ۶ ساعت تا پروازم مونده بود) تصمیم گرفتم سوار مترو بشم و به سمت مرکز شهر، جایی که جیووانی رو قرار بود ببینم راه بیفتم. شاید اون نزدیکی ها بانک پیدا میکردم. چشم هام رو به زور باز نگه داشته بودم و کلافه از بیخوابی تو هوای سرد دنبال یک بانک لعنتی میگشتم. ناامید کننده بود. همه بانک ها بسته بودند.

به جیو زنگ زدم. معلوم بود که خوابه. با صدای خسته جوابم رو داد. بهش گفتم که متاسفم. همه بانک ها بسته ن. نمیتونم پولش رو بهش بدم و بعدا باهاش از طریق بیتکوین یا پی پل حساب میکنم. گفت مشکلی نداره و خیالم راحت شد.

اوه خدای من! اصلا بیخیال جیووانی. یادم افتاد که من حتی پول ندارم برم فرودگاه! (۵ ساعت تا پروازم مونده بود) در هر صورت باید پولم رو چنج میکردم. هیچ راه دیگه ای نداشتم. تو اون سرمای سوزناک و فضای بیروح شهر حسابی ترسیده بودم. از چند نفر توی خیابون ها و رستوران ها و … کمک خواستم. دمشون گرم برام دنبال بانک گشتن ولی همه تلاش ها بی نتیجه بود. پیام دادم به جیووانی، گفتم که پسر، من ۵ ساعت دیگه پرواز دارم. میتونی یکم بیشتر پول بهم قرض بدی؟! گفت که متاسفم. پول نقد زیادی همراهم نیست (فکر کنم کاملا مطمئن شده بود که ازون ایرانی های قالتاق ام. لعنت)

دوباره از مردم وسط خیابون کمک خواستم. بالاخره یک آقای لیتووانیایی پیدا شد که انگلیسی هم تا حد خوبی بلد بود. ازم پرسید که کجایی هستم و بعد که دید گیر افتادم احتمالا احساس همزاد پنداری کرد و تمام تلاشش رو کرد که بهم کمک کنه. فکر کنم بهم گفت که به محله ای به اسم گوستینی دوور (Gostiny Dvor) برم. میگفت اونجا شعبه مرکزی بانک هست و جمعه ها هم باز هستند. با پای پیاده بعد نیم ساعت خودم رو رسوندم. آه خدای من! باز بود!

از ترس اینکه دوباره به مشکل بخورم مقدار خیلی زیادی پول چنج کردم که بعدا هم خرج نشد. خوب. تازه باید برمیگشتم به هاستل تا وسایلم رو جمع کنم و راه بیفتم فرودگاه. وقت سوار شدن به مترو نداشتم. همش ۴ ساعت تا پرواز مونده بود! پس تصمیم گرفتم تاکسی اینترنتی بگیرم. 

اوه شت! اوه شت! موبایلم ۳ درصد بیشتر شارژ نداره! محل دقیق اقامتم رو هم قطعا نمیتونستم به این روس های زبون نفهم بفهمونم و وقت مترو سواری هم نداشتم!

خدای من… چطور ممکنه اینقدر بدبختی تو یه روز اتفاق بیفته؟!

دوباره آدرنالینم بالا رفت و با سرعت نور درخواست یک تاکسی دادم. به محض دیدن شماره پلاک ماشین روی صفحه حفظش کردم و چند ثانیه بعد موبایلم به خواب رفت. حالا باید فقط دعا میکردم ماشین با اون پلاک اون نزدیکی ها پیداش بشه… تادا! ۱ دقیقه بعد اون کیا ریو سفید رنگ رو مثل فرشته نجات پیدا کردم و مثل برق پریدم توش! راننده با تعجب بهم نگاه میکرد!